خرابی حالم

راننده تاکسی می گوید مثلا همین صندلی جلوی پیکان! من فکر می کنم به نیمکت های قندیل بسته پارک ساعی!

به کلاغ هایی که سر سیاه زمستان پای درخت ها می ریزند . به آدم هایی که در تونل زرد درختان دست هایشان را رها می کنند تا به تنهایی "ها" کنند!

اینجا کافه نشینی یعنی پول بدی بابت فرصت نشستن روی یک صندلی و نوشیدن یک نوشیدنی داغ یا سرد...

چه فرق می کند هوا این طوری می طلبد که تو فراری باشی!

هوا می طلبد که از خانه بزنی بیرون .

هوا می طلبد که خیابان های خسته و افسرده را گز کنی

بالا و پایین

بالا و پایین

بالا و پایین

هوا می طلبد که ویترین ها بایستد و تو را تماشا کند

هوا می طلبد که بگی بی خیال من از قدم زدن زیر باران لذت می برم.خیس شده ام؟ نه! ایرادی ندارد اتفاقا من عاشق بارانم .... بله! بله! من از گنجشگک اشی مشی زیر باران شدن لذت می برم .جهنم آنفولانزا می گیرم فقط به خاطر تو!یک صندلی فقط یک صندلی برای اینکه بعد از ظهر از شر نگاههای مزاحم به روبروی چشم های کسی فرار کنم.

یک صندلی ... فقط یک صندلی برای تماشای سرنوشت قهوه ای ام ته یک فنجان خالی.

یک صندلی فقط یک صندلی برای مز مزه کردن طعم خلوت ... طعم آسودگی ...طعم هم زبانی.

حالا باید حواسم به خاک باشد به باران باشد و به اشکم باشد که بی هوا سرازیر نشود.

به چشمانت نگاه می کنم کارت زرد می گیرم!

به ته فنجان خالی هم که نگاه می کنم کارت زرد می گیرم.

من کمی آرامش از فنجانت می چشم ... کارت قرمز می گیرم خلاص!

خداحافظ روزگار  

 

  
نویسنده : mostafa ; ساعت ۱٠:۳٢ ‎ب.ظ روز شنبه ۸ آذر ،۱۳۸٢