بی آزار

بیرون پنجره اتاقم

وسوسه فضولی نوری است

نور لجباز موزی هم حتی

طاقت رد شدن از شیشه کدرودود آلود اتاقم را نداشت

 ازصدای جیر جیر ممتد جیرجیرک هم خبری نیست امشب

جغد از صدای سازش او را پیدا کرد

جغد اورا بجای یک موش در شب می دید

جغد او رااز هوس طعم یک موش  بلعید!!!

 توی آسمان شهرم هیچ ابری با چشمک ستاره درگیر نبود

ابر از سستی و سختی باد دلی پرپر داشت

ابر از داغی بستر خورشید تابستان عرقی از تب داشت

 خورشید هم امروز داشت  تا غروب جون می داد

وهوا داشت کم کم رو به سردی می رفت

به نا چار رو به شمعم کردم

داغ داغ داشت می سوخت

چند قطره اشک هم داشت

دست نوازش بر روی سرش مالیدم

اشکانش خشکید

دست من هم سوخت

آینه سربی اتاقم از دور غش غش به رویم خندید

در قاب غبار آلودش به یکباره چهره خشک تو را من دیدم

سوزش قلبم به من بهتان زد

چهره سفید و بی روح تو هم زیبا بود

نه! شاید آیینه سربی من نظر تنگی داشت

آیینه ای که امسال سر سفره هفت سین اتاق گذاشتم

حاجی نوروز چهره گنگ تو را در آن دید

انگار او هم امسال عید با یک نظر از ایینه سربی من دلش راداده

مادرم می گفت که بعد از آن روز هیچ وقت او باز نگشت

یک جفت زاغ بد یمن هم یکهفته ست

بر گلدسته مسجد کوچه جوجه کرده

راستی یادم رفت بگویم سیم بلندگوی آن را موش جوید

و چه خوب

همه در آرامش

همه چون من از دلهره فارغ بودند

از گیرو دار تنفس آزاد

در گوشه عزلت شعرم حتی

دوست ندارم برسانم حتی به موری آزار

 

 

  
نویسنده : mostafa ; ساعت ٩:۳۸ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٩ آبان ،۱۳۸٢