عشق من ...خاک من

این روزا وقتی یه وبلاگ نویس تازه شروع میکنه اولش یه زمزمه شادی و سرور می بینم نوشته هایی که چهره نویسنده رو خیلی شاد و مسرور نشون میدن اما ....بعد از چند ماه که باز سر می زنم می بینم که اون لایه نامرئی یکنواختی و غم زدگی روی نوشته هاش پیدا شدن از بین این همه که یا کلا از نوشتن بریدن یاقصد دارند که ببرند یکی روزگارش مات شده یکی ازدواج کرده و طبق رسوم ما ایرانیان ازدواج یعنی مرگ

تمام امیال و خواسته ها و تنها تن دادن به غریزه بعضی ها هم که مشغله دارند و فقط فکر کردن و مدیریت دردخودشون هم ندارند بعضی دیگه هم راه بهتر و راحت تری پیدا کردند شب و روز روزمرگی خودشون رومی نویسند غافل از اینکه شاید کهنه شدن خودشون رو ثبت می کنند دسته آخر هم شاید مهلت همه چیز رو از دست دادند و بقول امروزی ها راحت شدند! یه خرده که طبق معمول دورتر نگاه می کنم از روزی که نمی نویسم می ترسم اون روز من هم جزو این چندگروه شده باشم و دیگه نتونه اقبالم به نوشتن برگردونم شاید هم خاک شده باشم؟!!!

البته خاک چه اینجا چه جای دیگه همیشه بعد بارون بوی دلخواه من رو داره بویی ازتوی شیشه مات اتاقم دیدن روزگاررو برام راحت میکنه دوست دارم وقتی خاکی شدم باز هم بارون بباره باز هم لذت می برم و فکر می کنم شاید همین بوی بارون من رو تو انزوا می کشونه من رو می بره اون جایی که فقط تیک و تیک این قطره های محبوب من میان و می زنه به شیشه اتاقم منم به روشون پنجره ام رو باز می کنم با تمام وجود بوی این تربت رو می بلعم بوی خاکی که با این همه نجابت زیر پام لگد می خوره دوست دارم بغلش کنم ببوسمش دوست دارم زیر همین بارون سرم رو بزارم روی اون بیاد خودم بیافتم بیاد روزی که قراره با اون بیامیزم پس چه بهتراز اینکه الان باهاش دردو دل کنم باهاش خلوت کنم باهاش سکوت کنم تا شاید صدای درد و دل به خاک رفتگان رو بشنوم و گه گاهی مثل یک عاشق و معشوق کنار هم بشینیم و با هم عشق بازی کنیم تنها عشقی که بعد از وصل ناپدید نمی شود ای خاک من تنها با تو وصلت دائمی خواهم داشت پس برایم عطر خوشبوی باران بزن چهره ات را با سیل بشوی و رویت را با برفی سرد و نرم سپید کن دلت را مثل آتشفشان مثل دل من داغ کن برایم سرمه نیلی بکش  و مرا به خود راه ده  باشد که وصلت ما مقبول حق افتد.

 

 

 

  
نویسنده : mostafa ; ساعت ٢:٢۱ ‎ق.ظ روز جمعه ۱۸ مهر ،۱۳۸٢