بی ربطی

وقتی از عمق نفسم می گيرد

وقتی دل در قفس سينه من می ميرد

من دلم می گيرد

من به اندازه آن حس عبور افکار

از دايره بی ربط و خط خطی درمغزم هربار

بادوسه خط شعر می کنم ياد تو را باز تکرار

وقتی در موطن خود

هيچ سبکی با اين دل خود همراه نبود

هيچ دوستی فرکانس نفسم را

در نبض عبور در شعرم همراه نديد

من دلم می گيرد

توی موطن من

اين دل من

مثل آن ابر بهار

که وقتی می باريد

همه شادی داشتند

و به يمن هستی خوش

دانه گندم می کاشتند

پر تر می گريد

وقتی می بيند

يک نفر رد شدوگفت

شقايق زيباست

بعد هم توی انبوه رگبار

چترش را برايم می بست

ديگری آمد و گفت

نديدست از عشق سخنی را خوشتر

وبعد هم با دوسه تايی طعنه

دل شيشه ای شب زده اش را می شکست

سومی را ديدم

در دنيای انبوه شده از تاريکی

با يک فانوس

وبا چشم کم سويش

توی دايره محدود از علمش نوری را می جست

آخری آمدوگفت

اين مردهم ديوانه ست

رسواشده در پی يک ميخانه ست

من چه بی ربط بودم شايد او راست می گفت

و چون يک فرد احمق در شهر

در شهر مغروق ز عقل

پی رشد شقايق بودم

در حقيقت شايد

پی اسراف دقايق بودم

آخر هم تجربه کردم خيانت را در حرف 

او همان دوستی بود

که چترش را زير رگبار برايم می بست

عشق را فقط در زير باران می ديد 

 

خودم

 

  
نویسنده : mostafa ; ساعت ٧:٤۱ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۸ مهر ،۱۳۸٢