يک لذت منفور

یك لذت منفور

 

یه حس وجود داره به نام میل جنسی شاید هرچند که تمام امیال و افکارورفتار بشر

خاکی از نظر روحانیون غیر خاکی بطور غیر مستقیم لگد مال می شه اما این میل

به نوعی مضموم ترین نوع شمرده شده تا جائیکه گاه درگاه دوزخ را فقط در مراضعه

آن می دانند. وقتی کسی در مورد اون می گه فاسد میشه حریص میشه و اونقدر پست

میشه تا جائیکه نهی از منکر باری تعالی از بین تمام منکر ها فقط اورا نشانه می گیرد

علما و فضلا هیچکدام نداشتند یعنی راستش داشتند ولی خفش کردند( این همه آقازاده هم حاصل

 تزکیه نفس اون هاست!) یه چیز مهمتر اینه که هرکسی رو که تو جامعه امروز دیدم داشت

برای ترضیع اون تلاش می کرد یکی کسب علم و معرفت می کرد تا مدارج بالای علم تا

همسری بگیرد زندگی بی دغدغه و صد البته که این لذت کامل می شه نشون به اون نشون که

 خودش تا دوماه قبل از خواستگاری اصلا نمی دونست که توی کدوم مزرعه نطفه حیاتش

 رو می کارد! دیگری در پی کسب مال  حلال سرمایه ای دست و پا می کند پولی در می آورد تا شب

 با همسرش خوش گذرونی رو کامل کندآخری هم که دستش خالیه بعد از اون همه خط و خال کشیدن

 یار و دلدار در وصل سر از پا نمی شناسه (تازه این خوشبینانه ترین حالت ممکن هست) یه نکته مهم

 هم اینه که همه ما حاصل لذت هستیم همون لذت دین زده و مطرود از حیا گاهی حتی نحوه برخورد

با آن را نمی دانیم این لذت اصم وقتی شرایط رشد داشته باشه آفتاب تابانی باشه و رودی و چشمه

جوشانی خودرو میشه این گیاه نامش هست "عشقه" در موردش خیلی شنیدیم هرچی آب هست می نوشه

تمام شیره خاک و میمکه وای بحال خاکی که این گیاه توش رشد می کنه وای...آخرش هم که اون گیاه

با خاکش به وصل می رسن هردوشون مردن توی خاک دیگه گیاهی رشد نمی کنه گیاه هم می ره

تا جسد کود شده اش خاکی را که همون لذت را دارد غنی کند .

ما هرچی که می کشیم از همینه به جرات می تونم بگم تمام خونریزی های تاریخ سر همون بوده

میلی که گاه بصورت یک مکتب یرای برش سرهای آیندگان برنامه ریزی می کندهمین چیز پستی

که گه گاه ما بی تفاوت نشون میدیم وقتی می خواهم باز نفرین کنم باز یاد ازدواج می افتم همین میل

باعث عقد پایدارترین قرارداد در زندگی مان می شود چه کسانی که از اون سر باز می زنند و البته

که اون ها راه کسب وارضاء خودشون رو نوعی دیگر حتما یا فته اند (مثلا میل به همجنس و از این

قبیل که دوست ندارم بیشتر صحبت کنم) در آخر وقتی به خاک خودم نگاهی می کنم این گونه تعریف

می کنم از عمق گرم و مذاب و پرحرارت خاطره ای را می خواهم از یک دوست کسی که ریشه اش

به اون گرما رسید اگرچه داشتم توی بار سنگین این سطح یخ زده می سوختم ولی این دلخوشی بود که

دوستی هم ریشه اش در قلبم می سوزد و درک کرده این سنگینی ها رو و این تسکین برایم بود همیشه هم

ترسم این بود نکنه این میل من در خاک مثل آفتی ریشه اش را بسوزاند و مثل گیاه های دیگر خاکم

رو با مرگش غنی کنه.

   

 

  
نویسنده : mostafa ; ساعت ۱۱:٢٦ ‎ق.ظ روز جمعه ٤ مهر ،۱۳۸٢