عروسی يک گياهخوار

مجلس عروسيم بود همه جمع بودن دوستا و آشنا‌ها بزرگاي فاميل همه بودن يه مجلس بزرگ اما نه مجلل عروسي رو تو جنگل بر پا كرده بوديم شايد عجيب ترين عروسي هاي دنيا بود من با همه وجودم داشتم رل 25 سال گذشتم رو بازي مي كردم من خيلي حرف داشتم كه بايد مي‌زدم چه وقتي بهتر از اين شب؟ پرده ها بالا رفتند و دختركان چرخ زدند و خيمه شب بازي و ... و ... و ... همه جا تاريك شد سياه مطلق پرده ها پايين افتادند . سكوتي همانند مظلوميت يك كوير كه با سبز ها احاطه شده بودند، چه اين رنگ هاي چشم نواز، خودنما بودند و چه اين كوير هاي كوچك ميان درختان، مظلوم!!! اين درختان ظالم ترين موجودات روي زمين‌اند!! يادت نمي‌آيد؟ روز اول خاك بود و خورشيد نور چشم زمين را زد هوا ابري شد و اسيد باريد قرون گذشت و اشك زهر آلود آسمان ذره ذره جان زمين را خورد تا كه اولين ساكنان اين كوير برهنه پا به پهنه زيستن نهادند آنان شيره جان باران را مكيدند و گوگرد ها بدل به بزرگترهاي جاندار شدند و قطره قطره ابر ها بر زمين چكيدند و كوير مهربان دل خود را به اين آوارگان بخشيد تا در آن سكني بگيرند اين زيبارويان خود نماي از دل خاك سر برآوردند و باقي مانده جان زمين را نيز از قلمرو خورشيد دور ساختند و اكنون همه جا سبز است سبز سبز اما همه جا سرد است اين صدايي بود كه از بلنگوي مجلس پخش شد و باز پرده ها بالا رفت و من روي صحنه بودم ، گفتم من كويرم تويي خورشيد گفتم نذار اين درختان سبز تنم رو احاطه كنن گفتم اونقد بتاب كه بتابم اونقد بسوزانم تا چون تو شوم آنقدر نزديك بيا تا تو شوم آنقدر سوختم تا ذوب شدم آنقدر نزديك رفتم تا نيست شدم، آنقدر او بودم كه خود را فراموش كردم وقتي اين كابوس يا هر چي نمي‌دونم چي بش بگم تموم شد تو بودي كه تابيدي.

  
نویسنده : mostafa ; ساعت ٢:۳٦ ‎ق.ظ روز جمعه ٢ خرداد ،۱۳۸٢