وسعت

وسعت

 

 

کلبه ای خواهم ساخت

توی دشت تاریک شده و مغرور چشمانت

آتشی می سازم

تا که روشن کند این شب تاریک و سیاه

تا که دود بماند روی ذهنت باقی

تا که اینبار با هم بشویم خاکستر

آخر این ابر خالی می کند این بغض سنگین شده و اخمش را

خواب می بارد توی این دشت تاریک نگاه

خوابی پر از وسعت بی اندازه و بی رحم خاطره ها

جای پایش اشکی ست

لب دروازه مسدودشده در چشمانت

محبوس شدم من امشب

های ای افسونگر

باز کن این قفس پر طپشت را پر خون

رگ برای موج خون در چشمت کافی نیست

حجم خون میشکند سد شفاف شده وشیشه ای چشمت را

گویی این بار این سیل

مردم چشم تو را خواهد شست

و تنها من آنجا هستم

می نشینم مسرور

مهیا می کنم نغمه ای از لرزش و

 عاقبت می گردم سوی قلبت راهی

تو خودت میدانی

در کلبه سوخته ی من در چشمت

هیچ نشانی نمانده ست از من باقی

 

 

ازخودم

  
نویسنده : mostafa ; ساعت ٢:٥٧ ‎ق.ظ روز جمعه ٢۱ شهریور ،۱۳۸٢