خستگی

توی فرکانس های مبهمی که به مغزم می رفت حرفهای امروز برایم تازه میشد....سخنانی که

توی تجزیه و تحلیل اهدافشان یه چند رنگی خاصی به تندی توی چشم میزند....

منظورم اون چند رنگی همیشگی نیست ...نه!

منظورم اینه که وقتی داشتم صحبت ها رو توی فضای بی کران خاطرم مرتب میکردم گاهی گیج میشدم

که بر اساس چه سلیقه ای اونا رو کنار هم بچینم.....محبت....دورنگی....حسادت....خیانت....دلسوزی.....

بعضی هاشون هیچ مفهوم خاصی رو برام نداشتن فقط بودند یه انتظاری داشتند که نمی دونستم کدوم حس طرف مقابل ارضاء میشه......این انتظار جو رو کاملا عوض می کرد. فضا که کاملا به تشنج کشیده می شد

یه خستگی محض به تو دست میده که اگر صد سال جون کنده بودی هم به چنین حالتی نمی رسیدی یه خستگی مطلق که انگار هرجا چیزی کم هست میادو با ناز خودش رو اونجا جا میده بعدش هم شروع میکنه به بهونه گرفتن و ما فکر میکنیم که ......نکنه باز به هدفمون نرسیم

 

  
نویسنده : mostafa ; ساعت ۱٠:٥٠ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٤ شهریور ،۱۳۸٢