انتها

در انتها:

 

در انتها هیچ وقت مثل ابتدا از دیدن هم خسته نمیشیم

 

درانتها بجای اینکه تا آخر کوه و دشت ببینی می رسی به جایی که الآن هستی آخه میگن زمین خیلی کوچک شده

 

در انتها دیگه از اون آسمون آبی هم خبری نیست همه چیز سیاه میشه

 

در انتها از اون هوای خوب و بهاری هم خبری نیست هوا یخه اونقدر که تا از محفظه خودت در بیای یخ

 می بندی

 

در انتها وقتی تنهایی دلگیر نمی شی بهونه نمی گیری این حرفا دیگه تکراری میشن فقط یه گوشه کز میکنی وهی مدام برای یه لحظه شادی منتظر میمونی.

 

تو انتها غروب خورشید و میبینی که انگار داره لحظه به لحظه تو دریا غرق می شه و اشک میریزه همه هم بی تفاوت به فکر شکست های عاطفی خودشون هستندواز اون عکس می گیرن!

 

تو انتها قضیه اون خط های موازی هم حل می شه به امید خدا اون ها هم به هم می رسن

 

تو انتها اونی که ادعا داشت عشق دروغه تو یه برهه همچین عاشق میشه که دیگه قابل تشخیص نیست

بعدش هم طبق معمول ازدواج هستش و یه عمر زندگی به تناوب سال تکرار میشه

 

ولی خوبیش اینه که تو انتها همتون تازه مثل خود ما خاکی میشین اونقدر خاکی میشین که میاین اینجا کنار خودم و کنار خودم حتی میخوابید و اونقدر توی سیلاب با هم غلط می خوریم که دیگه خاک هامون با هم قابل تمایز نیست هیچ وقت هم از هم خسته نمی شیم دلگیر نمی شیم آخه همه ساکت تا انتها کنار هم هستیم نیازی هم به هم نداریم ......اون وقته که تازه میفهمیم اگر یه ذره به انتها نگاه می کردیم چقدر با ابتدا فرق می کردیم

 

  
نویسنده : mostafa ; ساعت ۱٢:٠٢ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٩ شهریور ،۱۳۸٢