يه چند خط

يه چند خط

 

اون موقعی که شروع به نوشتن کردم هیچ وقت فکر نمی کردم این جوری بشه !

راستش یه حال و هوای سردو احساس منجمد شده و حس مصیبت گرایی بود و ما به چه

دوستانی مواجه شدیم!

قضیه خیلی سادست وقتی میبینم یه آدم با معرفت پیدامیشه و هرچند وقت یه باریواشکی

 یه پیغام برامون میذاره به خودم می گم که نه!میشه ادامه داد ....وقتی میخوام خودمونی بنویسم

یه کمکی خجالت میکشم .... میدونم تاحالا یا بادو بوران بوده یا لعن و نفرین! به قول یکی از دوستان

وقتی از بی دست و پایی عاطفه ات لای در گیر میکنه !با عشق میخوری زمین و مثل یه بچه هق هق

میزنی و دوست داری مامانت برای زمین خوردنت ازت معذرت بخواد!

یه خورده هم باید مدیون تکنولوژی بود این وبلاگ نویسی عجب عالمی داره!

عین مورو ملخ دور هم جمع شدیم از صبح تا شب دنبال سوژه می گردیم تا بنویسیم خدا آخر و عاقبت ما

رو به خیر بگذرونه !

می ترسم روزی برسه هرچی بخوام بگم ببینم یه نفر قبلا گفته!

خوب برم تا دیر نشده برای روزهای دیگر بنویسم شاید از قافله عقب بمونم ...

.....پیامی هم ندارم جز اینکه نمی خواد مهربون باشید لااقل برای هم دیگه نزنید همین کافیه!













 

  
نویسنده : mostafa ; ساعت ۱٢:٢٦ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۳ شهریور ،۱۳۸٢