چی بگم!

در دوري زمين از گرماي سوزان تن خورشيد پيشاني‌اش را عرق شرم فرا گرفت و اشكان چشمش را دلتنگي جاري ساخت، زندگي آغازيد ن گرفت و موسيقي دلنواز چشمه‌هاي جاري از گونه هاي زمين جهانيان را به رقص آورد،كبوتر به سرخي لب‌هاي آزادي نظر دوخته بود و چشمان خمار آهو به دنبال شكار مي‌گشت، خرگوش، به خواب ناز دلدار به آغوش گرفته بود و دخترك زيبا روي خداوند تاب سوار بود و بهشت كوچكش را كه بر تن زمين كشيده بود ديد مي‌زد. هق هق زمين رعد و برقي شد و در جريان باد گيسوان‌اش به پيچش افتادند و بلبلان نيز به اين سمفوني پر شور حالي بخشيدند و دل عاشقان نواختند و گل با ناز و عشوه سرك كشيد تا محيط را ديدي بياندازد، پروانه كه در آن حوالي پري مي‌زد، سوز نغمه بلبل و مست نگاه گل چون شمع شعله ورش كرد و دور گل چرخيدن گرفت، هارموني احساس با رقص موزون پروانه كامل شد.
در اين زمان بود كه آدم بر زمين قدم نهاد لخت و عريان، از كه شرم كرد، تن درختي را زخمي كرد تا خود را بپوشاند، گرسنه بود ميوه درختان را از زندگي دور ساخت و از گرسنه‌گي‌اش اندكي كاست، باز هم گرسنه بود كبوتري سر بريد، آنگاه حوا را در آغوش خويش ديد بوسه‌اي بر لبانش زد شيرين بود، آهويي مذبوح كرد تا عشقش را به رخ دلبر كشاند ، فرزنداني قدم به عرصه زمين نهادند و بزرگ شدند و خواهراني داشتند يكي زيبا روي و ديگري زشت روي هر دو دل به دخترك زيبا روي دادند و جنگيدند و كشتند و خون ريختند. سالها گذشت همچنان فرزندان آدم با هم به ستيز برمي‌خيزند و خود را بر حق مي‌دانند و خنجر بر سينه برادر مي‌كشند و حنجره عشق مي‌درند و خويش را در دام اين همه زيبايي هاي ظاهري گم مي‌كنند. كاش آدمي را اندكي احساس بود تا حد اقل از گل عذر مي‌خواست براي چيدن، تشكر مي‌كرد براي بوييدن و در آغوشش مي‌كشيد براي زيبايي‌اش. كاش آدمي نمي‌توانست گل را ببويد آنگاه او را به آتش كشد آه نفرين بر تو اي خود كه اين قدر چشم آدميان بر زيبايي بسته‌اي نفرين زمين بر تو.




 

 

 

  
نویسنده : mostafa ; ساعت ٢:٠٥ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٩ امرداد ،۱۳۸٢