گل آفتابگردان

گل آفتابگردان

 

چه خاکی بودم

آرام و صبور

عنصری که سالها

هیچ صدایی

از من پیدا نبود

هیچ کسی

نشانی از عشق درمن ندید

مرگ بود همزادم

تاکه هرکس می مرد

نعشه اش را به من می دادند

که در خلوت من

آرام گیرد بامن

تا روزی

تغییر کرد احوالم

وقتی نوری تابید

و که باران بارید

چیزی در من جنبید

سعی داشت رشد کنددرخاکم

سعی داشت ساقه تردش را

ببرد از جانم

چه غوغایی برسر تو

در خاک آرام بگیر نکن فکررشد

اما من هرچه داشتم

ریختم در پایت

تا که تو رشد کنی

و تنها نمانم باقی

ساقه ات بی خار است

ریشه ات پر عمق است

برگهایت دستی است

که قنوت می خوانند

وقتی گل دادی

زردی غنچه ات را دیدم

وقتی رشد می کردی

من به خود بالیدم

چه گل محبوبی

چه گل محجوبی

سر به زیر داشتی

و تفکر کردی

و تعمق کردی در خاکم

و پروانه را نادیده گرفتی از حجب

تا خورشید اینبار هم زرد شد

نور تابید

نور خورشید در وقت سحر

در ذهنت زد

وقتی در چشمت زد

غرق در روشنی شمس شدی

قدکشيدی رفتی

تا بزنی برروی مژگانش

بوسه ای از سرعشق

تو چه کردی بر من

ریشه پر پشتت

رفت فرو در قلبم

چهره بی روحت

داد حسابی دردم

زل زدی در چشمان خورشید

خورشید بی رحم است

خورشید سوزان است

سالیان سال است

هرچه گل و شاخه ست

از او خشک شد ست

ننگر بر خورشید

او از ما دور است

نزدیک نمایی میکند با ماها

آب را او دزدید

دشت را او سوزاند تابستان

در کویر آب نوشید

و شبها وقتی می خوابد

ماه نورش را رهن دارد

ننگر در خورشید

آنقدر در عشقش محو شدی

که لبانت خشکید

آب دادم از عمقم

کمی از آن رادر ساقه

او از تو قاپید

وقتی با آفتاب

عشق بازی کردی

از لبانت خورشید

باقی اش را نوشید

گل من پر پر شد

باز هم خم شد

رنگ زرد محجوب

رنگ حجر الاسود شد

آرام خشکیدی

ریشه ات در تن من شل شد

دستهایت دیگر

روبه خدا

 نمی کردند دعا

ساقه بی خارت

شاهراه موران

برگهایت زرد شد

 چون بوران

تا سرت را آخر

من درآغوش خود بوسیدم

در تن بی جانت

دانه ای من دیدم

حاصل عشقبازی با آفتاب

دانه ای بود سیاه

خفته بود در جایش

همچو طفلی بی گناه

دانه عزیز من

خاک من جای توست

گرچه سرد است و تاریک

همه از آن توست

 

شعراز:خودم

 

 

  
نویسنده : mostafa ; ساعت ۱٢:٤٥ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٦ امرداد ،۱۳۸٢