زندگی من

دیگه کم کم در سکوتم آواها و نغمه ها رو داشتم فراموش می کردم ....
دیگه کم کم آهنگ زندگی ام اون یکنواختی همیشگی رو داره پیدا می کنه مثل بعد از طوفان.... 
دیگه آروم آروم تفکر برام داره زجر می شه.......
چشمان خیسم هم از فرط نور آفتاب خشک شده......
گرمای تابستون بود که داشت له له میزد......
از آهنگ غم بار بارون هم دیگه خبری نیست......
شبا با حل چند تا مسئله سرم رو گرم می کنم ......
صبح ها هم که از خواب بیدار میشم دلم میخواد بازم بخوابم .....
وقتی هم که از کار برمی گردم دیگه نای سرو کله زدن با نوشته هامو ندارم.....
یه چند تایی دوست خوب هم دور ماهستند ......اصلا به تنهایی مجال خلوت کردن با من را نمی دهند .......
دیگه ...دیگه....دیگه ....این شده زندگی ما...................... 

 

  
نویسنده : mostafa ; ساعت ٦:۱٢ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٥ امرداد ،۱۳۸٢