بی سرزمين تر از باد

من کتک خورده ترين حنجره ام ! با صدای پاره پاره توی باد
ذله از سکوت سايه های شب، دل شکار حرفای يکّه زياد
من کتک خورده ترين حنجره ام! خسته از ترانه های بی اميد
پا به زنجير يه خواب يائسه! خط قرمز روی کاغذ سفيد
من نفس مرده ترين حنجره ام ! بی نشونُ سر به مهرم مثِ راز
تو که از غريبه آشنا تری، منُ اين زخم شکفته رُ بساز
تن تشنه مثل خورشيد ! بی سرزمين تر از باد
کولی تر از ترانه!بی پرده مثل فرياد
همسفره ی جنونم! پايبند شام آخر
ياغی ترين ستاره،در اين شب شناور
من ُ تا جشن ستاره ها ببر ، که توی سياهی زندونی شدم
من ُ با خبر کن از رمز غزل ، که اسير حبس پنهونی شدم
پيش فانوس شب آينه بگير، تا چراغونی شه اين سقف کبود
ننويس رو برگ اول کتاب ، دوباره يكی بودُُ يکی نبود
بود من بودن تو بوده و هست، ببرم تا خلوت امن يه دست
شونه تُ يه تکيه گاه تازه کن، تا زمين نخورده اين هميشه مست
تن تشنه مثل خورشيد ! بی سرزمين تر از باد
کولی تر از ترانه!بی پرده مثل فرياد
همسفره ی جنونم! پايبند شام آخر
ياغی ترين ستاره،در اين شب شناور

  
نویسنده : mostafa ; ساعت ۱٢:٠٩ ‎ب.ظ روز شنبه ٢۸ تیر ،۱۳۸٢