مسافر کوچولو قسمت سوم

مسافر کوچولو قسمت سوم
هر روز که میگذشت از اخترک و چه جوری به فکر سفر افتادچیز های
 تازه تری دستگیرم میشد که همش هم اتفاقی بود مثلا از همین
 راه بود که روز سوم از ماجرای تلخ "باو بابا"
سر در آوردم اینبار هم بره باعث آن شد چون امیرکوچولو که انگار 
سخت دودل مونده بود ناگهان از من پرسید
"بره ها بوته ها رو هم میخورن؟"
"آره!"
"چه خوشحال شدم..."
نتونستم بفهمم این موضوع که بره هابوته ها رو میخورن چه اهمیتی داره 
اما امیر کوچولو گفت:
"پس لابد باو بابا رو هم میخورن"
"باو بابا بوته نیست درخته و از ساختمون یه معبد هم بزرگتره"
"باو بابا هم از بوته گی شروع به رشد میکنه!"
"درسته اما نگفتی چرا دلت میخواد بره اونو بخوره؟"
"معلومه!"
 من برای اینکه سر در بیارم مجبور شدم کله رو به کار بندازم
راستش اینه که در اخترک امیر کوچولو مثل سیاره های دیگه هم گیاه خوب به هم میرسید هم گیاه بد!
یعنی هم تخم خوب گیاه خوب به هم میرسید هم تخم بد گیاهان بد!اما تخم گیاه دیده نمیشد اونا زیر خاک به خواب میرنتا 
اینکه یکی شون هوس بیدار شدن بکنه اونوقت
 کش و قوسی میاد اول با کم رویی شاخه خوشگل بی آزارش رو بیرون میاره و به خورشید زل میزنه 
اگر تربچه یه گل سرخی باشه میشه گذاشت واسه خودش رشد کنه
 اما اگه گیاه بدی باشه آدم باید به محض اینکه دستش رو خوند ریشه کن کندش.
باری تو سیاره امیر کوچولو گیاه تخمه های وحشتناکی به هم میرسیدندیعنی تخم باو بابا که
 خاک سیاره حسابی ازشون آسیب میدید باو باب هم اگر دیر بهش 
برسند دیگه نمیشه حریفش شد تموم سیاره رو میگیره و با ریشه هاش 
سوراخ سوراخش میکنه اگر هم سیاره خیلی کوچک باشه پاک از هم متلاشی میشه!
آخ امیر کوچولو اینجوری بود که من کمکم از زندگی محدودو دلگیرتو سر 
در آوردم تا مدتها تنها سرگرمی تو تماشای غروب آفتاب بود به این نکته صبح روز چهارم 
پی بردم یعنی وقتی گفتی:
"من غروب آفتاب رو خیلی دوست دارم بریم فرو رفتن آفتاب رو تماشا کنیم"
"حالا حالا ها باید صبر کنی"
"همش خیال میکنم تو اخترک خودم هستم"
راستش موقعی که تو آمریکا ظهر باشه همه  میدونن که تو فرانسه تازه داره
 آفتاب غروب میکنه کافیه بتونی خودت رو در یک دقیقه به اونجا برسونی
 تا غروب آفتاب رو تماشا کنی اما اینجا کجا اونجا کجا!
اگر تو اخترکی که به این کوچکی هستش همینقدر که یه ذره صندلی
 تو جلو بکشی هرقدر خواستی میتونی غروب آفتاب رو تماشا کنی 
"یه روز 43 بار غروب آفتاب رو تماشا کردم خودت که می دونی وقتی
 که آدم دلش خیلی گرفته باشه از تماشای  غروب آفتاب لذت میبره"
پس خدا می دونه تو اون روز 43 غروبه چقدر دلت گرفته بود! 

 

  
نویسنده : mostafa ; ساعت ٢:۱٢ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٠ تیر ،۱۳۸٢