مسافر کوچولو

 
مسافر کوچولو اثر آنتوان سنتگزو پری
داستان مسافر کوچولو داستان یک موجود است که از یه کره خاکی
 دیگه به کره خاکی ما هجرت میکنه البته سر راه برایش اتفاقات بی نهایت با معنایی رخ می دهد!
پیشنهاد میکنم تا آخر داستان با من باشید تا لذت ببرید
 
روزگارم تو تنهایی می گذشت بی اینکه راستی راستی کسی رو داشته باشم
 که دوکلمه ای با او صحبت کنم تا اینکه زدو 6 سال پیش وسط کویر آفریقا حادثه ای
 برایم اتفاق افتاد یک چیز هواپیمام شکسته بود و چون نه تعمیر کاری بود نه مسافری
 ناچار یکه و تنها دست به کار شدم تا از پس چنین تعمیر مشکلی بر آیم مسئله مرگ و زندگی
 بود آبی رو که داشتم هم زورکی 8 روز رو کفاف میداد شب اول رو 1000میل دور تر از هر آبادی
 مسکونی به روز آوردم پرت افتاده تر از هر کشتی شکسته ای که به یه تکه چوب چسبیده باشه 
پس لابد میتونستید حدس بزنید که چطور مبهوت بودم!
تا اینکه کله آفتاب با صدای ظریف عجیبی از خواب پریدم
"بی زحمت یه بره برام بکش"
"ها"
"یه بره ....یه بره برام بکش"
چنان از جام پریدم که انگار صاعقه بهم زده 
آدم کوچولویی رو دیدم که با وقار تمام تو نخ من بود با چشمانی  شده به این تجلی ناگهانی خیره شدم
یادتون نره که من ازنزدیک ترین آبادی مسکونی هزار میل فاصله داشتم و این آدمیزاد کوچولو 
هیچ چیزش شبیه آدم هایی که تو صحرا گم شده اند نبود!
وقتی بالا خره صدام در اومد گفتم :
"تو اینجا چی کا می کنی ؟"
"بی زحمت برای من یه بره بکش"
گرچه در این موقعیت موضوع پاک برام بی مفهوم بود ولی کاغذی رو در آوردم و تازه یادم اومد که 
من جز تاریخ و جغرا فیا و حساب و زبان خارجی چیز دیگه ای بلد نبودم...
با کج خلقی به موجود کوچولو گفتم
"نقاشی بلد نیستم"
"عیب نداره بران یه بره بکش"
"خوب کشیدم"
"ام....نه!.....این که همین حالاش هم مریضه!یکی دیگه بکش"
"کشیدم"
"خودت که میدونی این بره نیست قوچه سخته نه؟!!!"
باز نقاشی رو عوض کردم
"این یکی خیلی پیره من یه بره میخوام که حالا حالا ها عمر کنه"
عجله داشتم که موتورم رو پیاده کنم از روی بی حوصله گی جعبه ای کشیدم که روش سه
 تا سوراخ داشت و از دهنم پرید که:
"این جعبه ...بره ای که می خوای این تو هستش!"
"آها درست همون چیزی که میخواستم فک میکنی این بره خیلی علف بخواد؟"
"چطور مگه؟"
"آخه جای من خیلی تنگه"
"هرچی باشه حتما بسه شه آخه بره ای که بهت دادم خیلی کوچولو هستش"
"اونقدر ها هم کوچولو نیست"
" هه هه ...گرفته خوابیده!!!"
اینجوری بود که من با امیرکوچولو آشنا شدم...
 

  
نویسنده : mostafa ; ساعت ۱٢:٥۳ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱۸ تیر ،۱۳۸٢