کمال

امروزشادم..امروز خوشحالم...امروزپیروزم....امروزروزی روشن بود
....من با عشقم پریدم و رقصیدم ...امروز روزی دیگر بود....امروز تمام چیزهایی که میخواستم کسب کردم
...امروز من یکی از پر سود ترین تجارتهای روی زمین را انجام دادم
 ...امروز مدیرکل جهان شدم....امروز عکسم به عنوان قویترین مردجهان
 در همه جا پخش شده.....و امروز از من به عنوان پدر تمامی علوم تقدیر شد
....امروز نوشته هایم را بر تمامی 
دیوارهای شهر نوشته اند تا مردم از خواندن آن لذت ببرند
....امروز تنها عشق زندگی ام برای من هدیه ای زیبا آورد و
 مرا به میهمانی قلبش دعوت کرد.....امروز دنیای من پر از زرق و برق شده 
و هرچه خواستم شدم........

وامشب تعمق من در رویا و تخیل مرا به ماوراء پروازداد
امشب سیاهی گذشته ام را زیر تختم پنهان کردم..امشب دغدغه
 اینکه آیا فردا هم مثل دیروز است مرا پریشان تر از دیروزکرده
...امشب برای فردا برنامه ریزی میکنم تا خواب شیرینم که 
لذت بخش ترین بخش زندگی ام است را ازدست بدهم.....امشب تخیلات 
و طپش قلبم دیگر مرا به دنیای رویاهایم با عشقم نمیبرد.....امشب 
از خستگی امروز درد می کشم و به یاد تمامی روزهای خاکستری ام حسرت می خورم
....امشب آهی نقره ای میکشم اما سفید و خالی وامشب شبی است بی روح وتیره من امشب فردا 
را نخواهم خواست فردا چیزی نیست برای خواستن و فردا گذشته ام را خواهم طلبید
 تا تکه ای از امروزم را کسب کنم....

شب و دل گرچه به کام است ولی
هیچ کدام برای ما خواب نشد
و همین سودا هاست
در سرما
که امیدم بودند برای پرواز
نشد!
تا که ببینم امروز در اوج
عشقم را
نانم را
و که لذت ببرم از حسرت
از دل تنگ
تا که من باز کنم عاقبتم را تاریک
در شب سرد
در شب پژواک امید
در شب فردایی سیاه تر از رنگ سپید امروز
که من امروز درک کردم
در هوسم عاقبتم را باریک
با غصه
بااندوه
باحیرت پرسیدم
که چه بودست این وحشت گنگ؟
در تن من
نخواهم خواست باز فردا را
چون امروز
تا که ببینم باز تو را در رویا
که بیاوری برایم روشنی
تصویر را
تقدیررا
نخواهم من چنین
تعبیر را
از اوج
از کمال
از تشویش بود که
نخوابیدم با این حرف ساده که :
لالا......لالا


  
نویسنده : mostafa ; ساعت ۱۱:٢٦ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۱ تیر ،۱۳۸٢