بيا موزم که:

کاش میشد بیاموزم که:
بیاموزم که:من هم مثل دیگران هستم!
بیاموزم که: روزی بدنیا آمدم و تحصیل کردم و کار کردم وصاحب زندگی شدم و قرار است این ها را رها کنم فقط همین!
بیاموزم که: زندگی یعنی همین لحظه.... گذشته کهنه شده آن است و آینده ثمره آن
بیاموزم که: همانقدر که دیگران برایم ارزش دارند من هم برای آنها ارزش دارم
بیاموزم که: اگرمن امروز عالم هستم دلیل آن این است که دیروز دانش خود را کم می دانستم
بیاموزم که: تو نیز میتوانی به من بیاموزی هرچند ساده صحبت میکنی
بیاموزم که: همواره ساده صحبت کنم آرام صحبت کنم و مفید صحبت کنم
بیاموزم که: هرگاه خود را در اوج دیدم همان جا زمان سقوط من است
بیاموزم که: با هیچ کس غیر از خودم رقابت نکنم و هر لحظه سعی کنم از لحظه دیگر جلو باشم
بیاموزم که: یک مرد زمانی مرد شد که خود نمی دانست!
بیاموزم که: زمانی در تاریخ ثبت خواهم شد که به آن خدمت کرده باشم
بیاموزم که: تاریخ میتواند تحریف شود اما آینده نمیتواند پس آینده ام بهتر از هر چیزی نتیجه تلاشهای امروزم را نشان خواهد داد
بیاموزم که: خدا را تنها وقتی نمی توانیم می بینیم
بیاموزم که: گناه ساده است آن را پیچیده نکنم
بیاموزم که: پروردگار ساده است راه رسیدن به او هم همینطور
بیاموزم که: دین راه است هدف نیست و راه بسیار است
بیاموزم که: وقتی میمیریم جایی میرویم که به آن اعتقاد داریم
بیاموزم که: تنها هدف رستگاری است و آن چیزی نیست جز تشنگی برای آموختن و آموزاندن بدون ریا و نیرنگ
بیاموزم که: عشق و دلدادگی یعنی یکبار برای آخر عمر
بیاموزم که: من یک خاکم پس به خاک فخرفروشی نکنم
بیاموزم که نیاموخته ام تا زمانیکه به زبان شیوا و عام پسند سخن نگفته ام

وکاش بیاموزم که چگونه سلام کودکی راکه از روی علاقه به من می کند پاسخ دهم تا او زود تر از من مشتاق آموختن شود

  
نویسنده : mostafa ; ساعت ۱٢:۳٦ ‎ب.ظ روز شنبه ٧ تیر ،۱۳۸٢