خط موازی

دو خط موازی
دو خط موازی زاييده شدند . پسركی در كلاس درس آنها را روی كاغذ كشيد . آن وقت دو خط موازی چشمشان به هم افتاد و در همان يك نگاه قلبشان تپيد و مهر يكديگر را در سينه جای دادند . خط اولی نگاهی پر معنا به خط دومی كرد و گفت : ما می توانيم زندگی خوبی داشته باشيم ... خط دومی از هيجان لرزيد . خط اولی ..... و خانه ای داشته باشيم در يك صفحه دنج كاغذ .... من روزها كار می كنم . می توانم خط كنار يك جاده ی متروك شوم ... يا خط كنار يك نردبان . خط دومی گفت : من هم می توانم خط كنار يك گلدان چهار گوش گل سرخ شوم . يا خط كنار يك نيمكت خالی در يك پارك كوچك و خلوت ! چه شغل شاعرانه ای ... ! ‌در همين لحظه معلم فرياد زد :
دو خط موازی هيچ وقت به هم نمی رسند
و بچه ها تكرار كردند :

دو خط موازی هيچ وقت به هم نمی رسند

  
نویسنده : mostafa ; ساعت ۱٢:۳٩ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٤ تیر ،۱۳۸٢