مهم نيست

وچه زیباست این حرف
که چه چیزیست مهم
یاکه چه چیزی امروزمیسازد
آتیه ام راروشن
برایم نیست مهم این پرسش
که چه روزی بنده
آمدم ازدل این خاک برون
یا که بازخواهم گشت
به سر منزل اقبال درون
وبرایم نیست مهم که دلم را
چه کسی خواهد برد
چه کسی پنجره ای روبه چمن خواهدبست
یاکه آوازغوک رابتوانی
ازچلچله تشخیص دهی
یاکه این بادی که من درآنم
روبه کدامین گندمزارمصیبت راهی ست
برایم نیست مهم این لحظه
چه کسی اقبال نیاوردورفت
وچه خونها کردند
وچه تابوتها برپاشد
وبرایم نیست مهم حادثه ای
که من درروشنی چشمانت تیره شدم
نفسم راتوبودی بردی
که من آن روزبه تو
این همه وابسته شدم
وچه ارزش دارد این دل تنگ
نزدیک وسوسه روبه گناه
وچه ارزش دارد
خستگی روح پریشان شده پرابهام
وچه ارزش دارد گفتن تو
به عنوان شریکی بی غل وغش بی عنوان
بی پروا
زمزمه کردی آن روز
که دررقص رهاکن مقصود
عاطفه را
امازمزمه لرزش سرمای وجودت
ارزش داشت نداشت؟
یا که روزی گفتی
حقیقت دورترازماست ندودنبالش
تویی آن ارزش من
عاقبتی آشفته
که من باز بدنبالش بودم
وقتی عاقل بودم
ارزش داشت ،نداشت؟
ومهم این است که تو
نماندی رفتی
مهم این است که من
ازتوخیالی ساختم
تابرایش بتپم ،داغ شوم
مهم این است که من
رنگ آفت زده هستی را فهمیدم
ومهم این که من
درک کردم تفاوت رابین
تلخی یک هسته بادام وشکست
ومهم این است که من
مردم آن روز
پیش از اینکه که کسی درک کند
لمس کند
تاکه او باشد دلم تاآخر
هسر کند

شاعر:خودم

  
نویسنده : mostafa ; ساعت ٧:٤٥ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٧ خرداد ،۱۳۸٢