يکی بود يکی نبود...

زیر این طاق کبود
یکی بود یکی نبود
مرغ عشقی خسته بود
که دلش شکسته بود
اون اسیر یه قفس
شب و روزش بی نفس
همهَ آرزوهاش
پرکشیدن بودوبس
تا که یک روزیه شاپرک
نگاشو گوشه ای دوخت
چشمش افتاد به قفس
دل اون بدجوری سوخت
زود پرید روی درخت
تو قفس سرک کشید
تو چشم مرغ اسیر
غم دلتنگی رو دید
دیگه طاقت نیاورد
رفت توی قفس نشست
تا که از حرفای مرغ
شاپرک دلش شکست
شاپرک گفت که بیا
تا با هم پر بکشیم
بریم تا اون بالاها
سوار ابرا بشیم
یه دفعه مرغ اسیر
نگاهش بهاری شد
بارون از برق چشاش
روی گونش جاری شد
شاپرک دلش گرفت
وقتی اشک اونو دید
با خودش یه عهدی بست
نفس سردی کشید
دیگه بعد از اون قفس
رنگ تنهایی نداشت
توی دوستی شاپرک
ذره ای کم نمی گذاشت
تا یه روز یه باد سرد
میون قفس پرید
آسمون سرخابی شد
سوز برف از راه رسید
شاپرک یخ زدویخ
مردوموندگارنشد
چشاشو رو هم گذاشت
دیگه اون بیدار نشد
مرغ عشق شاپرکو
بدست خدا سپرد
نگاهش به آسمون
تاکه دغ کردش و مرد........


  
نویسنده : mostafa ; ساعت ٦:٢۸ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۸ خرداد ،۱۳۸٢