قلم من

اکنون که قلم در دست ميگيرم خسته ام.
اکنون نوازشهای زيبای تو نفسی تازه به من خواهد داد.اکنون وجود خيالی ات شتابم ميدهد اي دوست!بامن دوست بمان و سستی جملاتم راببخش اکنون که قلم در دست ميگيرم محبت تورانشانه ميگيرم.من را تازه کن ولحظه ای بامن باش و به جملاتم نور بده اکنون برايت خورشيد ميفرستم تا در شب خود روشن کنی اکنون صدای نفسم را به تو می بخشم تا تورا از سکوت و تنهايی برهاند کافيست دريچه روياهايت را بازکنی من تورا سبک خواهم کرد.
جايگاه تو در تاريخ نيست جايگاه تو لذت ابدی است بنشين و از لحظه ات سود ببر دم راغنيمت شمر و بازدم را برای نسل بعد از خود پس انداز کن...
ای دوست در قلبت جشن تپش راه انداز و من را هم دعوت کن تا در آنجا برايت شعور باقی گذارم.
ای دوست من را چه به رازورمزمن بايد تمام توان خود رابه کار گيرم تا نقش تورا حفظ کنم ايدوست اين عاطفه است که ميماند پس برایت بهترین مناظر را آرزو میکنم و جوابت را در مغز زندانی.
من قلم در دست نمی گیرم قلم خونی سیاه دارد و برای گرفتن قلم باید تشنه حادثه بود من قلم در دست نمی گیرم رقص قلم بر روی کاغذ تاریخ میسازدو اگر رنگ سرد نوشته هایم را دیدی آن را به خود نگیر این خاصیت قلم است ای دوست برایم قلمی بساز تا بتواند گرم باشد مثل قلم خودت.

بهار ۸۲

  
نویسنده : mostafa ; ساعت ۱٢:۱٠ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٤ خرداد ،۱۳۸٢