بختک

بختک

 

   بختک  ...

آنجا صدای ریتم تند سازی می آمد

و صدای قهقه های مبهم

یه نفر تند تند از کنارم رد شد

در اتاق تاریکم تنها من زنده هستم

بیرون روشن آن یک دنیا مردم مرده!

صدای باز شدن در از کیست؟

صدای برخورد کلید ها از چیست؟

چه کسی داشت با کاغذ های در هم اتاقم بازی می کرد؟

خش خش ... جینگ جینگ

به خدا لای چشم هایم باز بود

نفسم بند آمده بود

بختکی روی سینه من افتاده بود

می خواستم فریاد بزنم

که چقدر سینه من با سینه تو در گیر است

چقدر زیر بختک بودن حسش سنگین است

می خواستم صدایم پرواز کندتا گوش نسل دیروز

رجاله ی روحانی !

رجاله ی روحانی!

ما در این شبهای ظلمانی

از خدای شما به حق                                    نزدیک تریم!

از شیطان به خدای شما                             نزدیک تر! 

از نوع  بشر به  شیطان                         نزدیک تر!

ازرجاله روحانی به نوع  بشر              نزدیک تر!

از بختک سیاه  به رجاله روحانی      نزدیک تر!

از نسل آینده به بختک های سیاه نزدیک تر!

بی خودی می گویند نسل آینده حق را گم کرده!

حرص دیروزی ها این نسل را از آینده دور کرده

فریادی به این کوتاهی ست که گوش مردم دنیا را از خود کر کرده

تفسیر همه کتابهای آسمانی وی را ازحق جویی منع کرده!

فریاد من در صدای خُر خُر یک ملت خودش را گم کرده

هیچ چیز از دستم بر نخواهد آمد

دل می بندم به سیاهی های بختک

دیگه راحت می شد مرد بعد از فریاد

 جوجه خروسی که دیشب می خواند

جایش اکنون درلوله های پر پیچ و بد بوی روده رجاله روحانی ست

خروسهای گردن کلفت دربار

هرصبح بانگ بر می دارند کای  مردم خواب بروید سر کار

هیچ می دانستی متولد سال خروس هستم؟    

پس نوبت من شده است اینبار

وقت سر دادن من بر دار

فرشته مرگ من شاید همین بختک بود

 تشنه هیچ چیز نیستم

در دهانم به اندازه ی کافی تف دارم احتیاج داری بردار!

 من به تو دل بستم بختک هر روزم

بختک مرموزم

بختک زشت و بی آزارم

از دیدن همه زیبا رویان بیزارم

یک عمر چشم براه فرشته مرگی بودم که از همه زشت تر بود

و از همه صادق تر که همه می دانند او حتما بختک بود

ساده ... سیاه ...و سنگینی چون سنگ قبرشاعربختک بود

برای وصال با این بختک خرجم بسیار کم بود

به قیمت جان دادن!

 دل بستن!

من به او دل بستم

شهوتم تحریک نشد!

گرچه بختک بر سینه من خوابیده رام شده

من تنها با بختک آرام

 من تنها یک بختک دارم

ناگاه نوری آویزان از سقف به چشمانم زد

بساط یک شب با بختک من را بر هم زد

بختک روی تن من محو شد

بدنم باز خشک و سرد شد

آب چهل کلید روی صورت من تر شد

مادر گفت کابوس می دیدی!

جیغ می زدی و هزیان می گفتی

مادر عادت داشت همیشه حق را می گفت

ازغریبه ها هم چیزی زیبا ترنمی شد شنفت

 بعد از او چنین من  دیدم...

رختخوابی پر از کف

چهره ای گچ  میت

تن من پر ز عرق

 حاصل تنها یک شب با بختک بود!

 

 

 

  
نویسنده : mostafa ; ساعت ۳:٢٤ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱۸ فروردین ،۱۳۸۳