گل مصنوعی

               شعرگل مصنوعی

 

گل مصنوعی:

 

 

های گل مصنوعی

توچقدر بی بویی

توچقدر بی روحی

توچقدر بی حرفی

چرا بی تفاوت شده ای به هنگام بهار؟

خاک روبی می شوی

خودت سبز نمی شوی

خودت تازه نمی شوی

عطر نمی افشانی

 کینه نداری به علفهای  هرز

در روزبیگانه زنور خورشید وآسمان آبی

 شبها بیداری و بی تفاوت به نور ماهی

خندان نمای مسکوت مانده و تنهایی

راست بگو اینبار به من

چه زمانی متولد شده ای

از کدام صنع غریب به اتاق من وارد شده ای

بین دفتر شعر کدام تازه معشوق پرپرشده ای؟

چرا زود نمی پوسی و برای مردن درد سر شده ای؟

چرادر زندگی مصنوعی خود شوق نداری

چرا ذوق نداری

حس بهبود نداری

پس چرا بار نداری

چرا مثل گلهای دگر وارثی تبهکار نداری

هیچ دلخوشی به خالق دیِّارنداری

لا مذهبی و به خدا کار نداری

راستی ریشه و خار نداری

دشمنی سخت تر از روزگار نداری؟

تو هیچ نشست و برخواستی با دیوارنداری

هیچ باک از شته و سار نداری

بیمار نمی شوی چون در اصل به حیات شار نداری

شکل توجوان مرده ی سر زنده نما در گوشه اتاق کز کردی و یار نداری

در دست خوشه ناپاک نداری

در تن شیره مسموم تریاک نداری

برای زیبا ماندن هیچ برهان دردناک نداری

 از خاک پر ز مرگ تو حیات نخواهی وهیچ نداری و نداری ونداری

 چرامثل گلهای دگر

راهی روشنی پنجره ام نمی شوی

چرا تا آخر با مایی

آه گل مصنوعی تو چقدر بی حرفی  توچقدر بی روحی

 

 

 

  
نویسنده : mostafa ; ساعت ۱٠:۳۱ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٤ فروردین ،۱۳۸۳