رنگ خاکستری ديروز

 خاکستری

خاکستری:
تويی که خاکستری هستی با تو هم صحبت دارم!

توئي که بين سياهی و سفيدی شک داری يا سفيد باش و بمير يا سياه باش و بمان من به تندی باران ابری خاکستری ام من سکوتم نفسم خاکستری است سياهی دلم را زدوده ام اما هنوز سفيدی را کم دارم آيا تا کنون ناخن های خشکت را به تخته سياهی که بر روی آن مسائل پيچيده ديناميک نوشته شده کشيده ای؟
حسی که به تو ميدهد خاکستری است وقتی وارد دانشکده ميشوی آسمان خاکستری است وقتی خارج ميشوی هم خاکستری است اما وقتی فارغ التحصيل ميشوی نيز خاکستری است!!
من تاکنون هيچ چشم خاکستری نديدم اما سفيد ديده ام چشمانی را ديدم که سفيد بود کور بود ...چشمان سفيدش خاکستری ميديد.من نطفه ای ديدم خاکستری نطفه ای که سياه شد و طفل شد ورشد کرد و سياه شد.خاکستری رنگ مقدسی است تمام رنگها وقتی ميسوزند خاکستری ميشوند تمام عشق ها وقتی ميميرند نفرت ميشوند نفرت يعنی دورنگی يعنی انتخاب سياه و سفيد با هم يعنی بالاتر از عشق نه زن.من خاکستری را می پرستم شک هم خاکستری است.
انفجار مغز خاکستری است دود خاکستريست،افيون خاکستريست،و شراب و زن نيز خاکستريست... اما دل خاکستری نيست دل سرخ است چون ميتپد چون زنده بودن را ميکوبد و احساس تاسف ميکند وقتی دلم نتپد خاکستری ميشود و قتی بميرم خاکستری ميشوم و اين شرط من برای زنده بودن است.
تمام زمين تمايل منفی به رنگهای ديگر دارد فقط خاکستری پايدار است.
......سرخی دل ما نيز گاهی اوقات خاکستری ميشود.

شب خنک بهار

  
نویسنده : mostafa ; ساعت ٥:۱۳ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٤ بهمن ،۱۳۸٢