دل سنگ

شعر دلسنگ شعری بود که يک ماه و نيم وقت روش گذاشتم:

دل سنگ

من توراخواهم برد

دورتر از فاصله دو آیینه ی چشم در چشم

نرم تر از وقت تزویج احساس

صادق

به تو خواهم گفت : که عزیزی در این خاک داری

که صبوری سخت است

که همه مجبوریم

محبوبم

این فاصله ها دورتر از تنهایی نیست

شیشه تنهایی ما می شکند دریک برخورد

حتی اگر من و تو مانشویم

 آخه ما برای من و تو کافی نیست

 ای همه توشدن هستی من

ای که در رویای منی

ای بی همتا

با من پروازکن تا فردا

با من می خواستی پارو بزنی

تا آخر آب

لااقل نغمهُ پارو زن را دریاب

رو رو با زورق شکسته ام در خلاف آب

پارو زن شادی کن!

 پارو زن شادی کن!

پارو زن شادی کن!

زندگی باتویعنی لذت مردن در خواب

در کنارت زندگی زیبا نیست

عمر من برای باتو بودن کوتاه

جفت مرگ با تو را دوست دارم

با تو بی وزنی را دوست دارم در سقوط آزاد

تو رها کردی مرا از گرد ش آسیابی با باد

ای تنها هم دم من چون دم من با من باش

سینه من از تو جهنم شده

 از کجا آمده این داغی

مست از دلهره ام بگذار برود ساقی

این دم تو آیینهُ خودبینی ام را بسته

 بیرون جیوه ای اش وصله ی شک بسته

 آیینه ام ترک و لک بسته

 تنها تو را می بینم 

که دل در گرو نشکستن بلور شکلک بسته ی من بسته

دست دردوروجودم و انگشت به انگشت من بسته  

یکی می گفت خط های کوچک دستانم

عاقبتی خطی خطی است

دوست دارم عاقبت خط خطی من تو شوی

ای کوچکترین عاقبت روشن من

ای دم تو گرم تر از گرمای خورشید

در شبی ملایم و یخ زده زیر نور مهتاب

در کنار شمع خسته و تنها سوزم             

چون اکسید شدن چون تخمیر

خاموش شده می سوزم

نور من دیده تو را

یکرنگی !

خواب آلود و خسته نشسته

دلتنگی؟

 سنگین در سینه ما می کوبد

بی نظم آونگی

با من یک دل و هم آهنگی

در سفر خاک شدن اشک ریزان

همه در خلوتِ من با تو غمگین

در این گمان که

عشق من آیینه نیست

من و تو دل!

 سنگیم

 

 

 

  
نویسنده : mostafa ; ساعت ۱٢:٢٦ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٩ بهمن ،۱۳۸٢