چرخ روزگار

چرخ روزگار

شعر چرخ روزگار از خودم:

دنیا همه بر دور سرم می چرخد

همه هم دور دنیا می چرخند

خورشید هم می چرخد

ماه هم می چرخد

باد هم می چرخد

مثل اول روزی که سوار چرخ و فلکی تند گرد بودم

از همه گردش ها حس تهوع دارم

پدرم می چرخد

مادرم می چرخد

همه دوستانم می چرخند

حتی استاد اخلاق هم می چرخد

مثل امید برای داشتن لحظه ای بی غم و درد با ثروت

حس پوچی دارم

خون در رگ من می چرخد

 حرفهای تلخم تازه شده در کامم با نوک تیز قلمم  می چرخد

زهری تند و ناصور برمسیر خاکستری  مغزمن می چرخد

 چشم در کاسه سیاه  پرخون شده و اشک  در سینه من می چرخد

خفته در پیله ای برزخ وار چون کرمی ابریشم

حس کرخت قبل از پرواز تا فنا  را دارم

آن طرف نطفه در هستی باکره ای می چرخد

این طرف نعش های بی صاحب با سپند دور سرم می چرخند

همه تن ها در عمق لجن با شعف  می چرخند

مثل دریافت حس شهوت برای بار اول

بعد از لذتی زود گذر درد زایمان ناجی خود را دارم

همه بیدارها در خوابند

خفته ها چون کابوس در بیداری من می چرخند

مرد راتنها گذاشتند در خلوت کشتند

قاتلش با هو هو گریان .. عکس او می چرخد!

خدا را دور کردند شاید او را هم کشتند

سر فصلش هر سال با وز وز دور قبراو می چرخند

این تن ما هرروز از گوشت . رگ . ریشه گرفته تا بن

در دهان در گیر وهمیشه گشنه ی گوشت له کن گوشت چرخ کن

در هم گیر شده ... بر لب تیغ رفته ... چرخ خورده ... له شده

از ازل تا به ابد می چرخد

من و توهم از دیر بازمی چرخیم

همه مان شاید امروز نه فردا می چرخیم

این را من می گویم چرخش نکبت بار

تو بگو "چرخ روزگار"

 

  
نویسنده : mostafa ; ساعت ۱٢:۳٥ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱ دی ،۱۳۸٢