باران
امروز باران ميآيد برکت خدا ميايد و آسمان تاريک شده و گه گاهی ناله ميکند
من در اتاقی ساکت شاهد هستم.
من شاهد سقوط هستم.سقوط قطرات آب را میبینم تمام قطرات باران سقوط میکنند و پس ازسقوط متلاشی میشوند.
آنان نمیدانستند که بعد از این همه راه باید متلاشی شوند چه زیباست سقوط جسمانی این قطرات نازنین و سپس رستاخیز روحانی آنان.
در این میان چیزی نظرم را جلب کرد و آن این بود که هیچکدام از این قطرات دوست داشتنی به دیگری تعارض نمیکردو با او برخورد نمیکردو با نظم و شکل خاصی سقوطمیکردنددر این باران باید نفس کشید و بوی رطوبت خاکی را حس کرد که دوهفته پيش پرنده ای در آن مردو خانه مورچه ای که ديروز آن تکه کوچک نان را با خود حمل ميکرد امروز نيست.مورچه چه شد؟
وقتی قطرات سقوط ميکنند سرود ميخوانند و اين سرود زيبا گنجشک جلوی پنجره من را نيز به وجد آورده و او نيز ميخوانداما صدای استارت يک ماشين نيز ميخواند و صدای دزدگيری که بعد از باران اتصالی کرده و صدای آزادی صدايی که همه را به سوی مرگ ميخواند چرا که آزادی من و تو يعنی مرگ او ما حتی آن قطرات ريز باران هم نيستيم که بعد از تشکيل خطی را طی کنيم و سپس بميريم.
باران زيباست و بوی نای آن هم شگفت آور است اين بو مرا به گذشته ميبرد به آنجايی که تشکيل شدم وبه آينده ميبرد به جاييکه سقوط خواهم کرد.
اما شگفتی اين است که هر دو جا يکی است يعنی ازل و ابد يکی است يا شايد در کار نيست!!!

روز بارانی بهار ۸۲

  
نویسنده : mostafa ; ساعت ۳:٤٥ ‎ق.ظ روز جمعه ٥ اردیبهشت ،۱۳۸٢