بر نمی گردم

بالا خره بعد از 5 سال نوشتن در پرشین بلاگ پرشین بلاگ سر نا سازگاری گذاشت و به نا چار از این سیستم جدا می شم ... البته فقط پرشین بلاگ نیست ... از خیلی وقت پیش تر ها تصمیم داشتم که گذشته ها رو فراموش کنم ... www.khakeman.com برنمی گردم نگاهم خیس .. آهم خیس .. چرا اشک بر نمی گردد ؟ قلم بر کاغذم زجه زده آری که شعری تر نمی گردد زمان تاریک ... مکان تاریک ... زمین و آسمان تاریک به قلبم آه دیدار یک ناجی دگر باور نمی گردد نفس در سینه فرسوده زبس نای بغض پیموده هوایی بر نمی گردد ز بس غم دارم از دنیا بازی می کند با من ولی آخر نمی گردد همه آنچه مرا بوده قمار تلخ از سوده ورق زندگی حتی بسوزم بر نمی گردد شراب تلخ نوشیدم حواسی نیست که حسی بود که دیگر بر نمی گردد بیاد دارم روزی را که عاشق شد دلم رفت و منم رفتم و دیگر بر نمی گردم بیاد دارم روزی که خسته از دنیا شدم بستم دو چشمم را همه با چشم باز به خاکم باز بر گشتند و با چشمان بسته بر نمی گردم همیشه گیج و آوار تنم راهی تنهاییست ... کوچه کوچه بو کرده ام خاطرم را باز ولی هرکس را که بر گشتم ... بر نگشت و بر نمی گردم.

  
نویسنده : mostafa ; ساعت ٩:۳٢ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢۱ فروردین ،۱۳۸٧


جاویدان

فکر کنم بهترین آرزویی که برای شما می کنم این باشه که امیدوارم هرگز در دنیا سرگردان نشوید
خوب یه شعر هم خودم گفتم و خوندم ... اگر حس غم و این برنامه ها رو داشته گوش کن بهتر از این نمیشه که لحظه ی تحویل سال سر خاک خودت باشی !!! شعر جاویدان

 سال ۸۷ شما رو در سایت خاک من ملاقات می کنم http://www.khakeman.com/

قلم وجودتان سرشار از جوهر احساس باشد

  
نویسنده : mostafa ; ساعت ٩:۱۱ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱ فروردین ،۱۳۸٧


آدمک ها

 آدمک ها

  تو دنیایی که من دارم توش نفس می کشم . همیشه صدام رو می شنون . قیافه ام تشخیص می دن . من رو می شناسن . تحویلم می گیرن . بهم قول می دن . بهم دروغ می گن . عاشقم می شن . ازم متنفر می شن . از من برای منافع خودشون استفاده می کنن یا اینکه احساس می کنن بازیچه ام شدند . انتظار دارن . بهشون سلام کنی.سلام نکنی . راست بگی . دروغ بگی . بگی نرو . بگی سلام عزیز دلم . بگی غلط کردم . اشتباه از من بوده . خیلی چیزا . خیلی چیزا هستش که باید از تو بیرون بیاد تا موفق بشی . تا احتیاجاتت درست بشه . تا اعصابت آروم باشه . تا بهت اعتماد کنند . تا پیروز شی . ... تو دنیایی که دارم هر روز آدمک ها رو می بینم . آدمای تمیز و مرتب . آدمای کثیف . آدمای مؤدب . آدمای بد دهن . آدمای مغرور . تحصیلکرده . بی سواد . با شعور و بی شعور و سالم و مریض و عاشق و بی احساس . همشون کنار هم دیگه لول می خورن . میان تو وبلاگا . میان رستوران . جلوی دوربین . اظهار نظر می کنن . تهدید می کنن . تعریف می کنن . بهت پز می دن . خوشحالن . می خوان بیان و می خوان برن . یکی شون تازه بدنیا میاد . یکی شون تازه از دنیا رفته . یکیشون خیلی شعرای قشنگی می گه و یکی دیگشون از شعر متنفره . یکی خوش تیپه یکی براش تیپ مهم نیست . یکی احساس عرفانی داره یکی فقط دنبال مال دنیاست . یک از اون آدما خیلی همسر خوبی داره و اون یکی می خواد طلاق بگیره . یکی داره می ره سفر خارج و اون یکی اصلا حال تکون خوردن نداره . یکی پولش رو خوردن و یکی می خواد پول مردم رو بخوره . یکی می خوار فیلم بازی کنه و یکی فیلم نگاه کنه و یکی کنسرت بذاره و یکی بره کنسرت . یکی بنویسه و یکی بخونه . یکی تو رو می فروشه و یکی ازت طرفداری می کنه . یکی ازت پیتزا می خواد یکی ازت انتظار داره ببوسیش .یکی انتظار داره دیگه بهش زنگ نزنی . یکی دوست داره واسش پول خرج کنی و یکی عاطفه !!! یکی دوست داره دروغ عاشقانه بشنوه یکی آدم صادق دوست داره یکی می گه موفق بودی و اون یکی تو رو شکست خورده می دونه ... یکی می گه الکی خوشه اون یکی می گه الکی غمگینه یکی می گه خوشی زیر دلش زده و اون یکی می گه دل خوش سیری چند !!! یکی توی مترو نگاهت می کنه یکی دوست نداره نگات کنه . یکی توی تاکسی می چسبونه بهت و اون یکی بهت می گه اگه ممکنه جمع تر بشینید . یکی می گه زیاد می خوابی یکی می گه کم می خوابی و یکی می گه اهل تواضع و اون یکی می گه مغروری و اون یکی دیگه می گه خود خواهی و اون یکی هیچی نمی گه توی سکوت دهنت رو سرویس می کنه و اون آخری هم یدون اینکه بفهمی از دور هوات رو داره !!!یکی بهت فحش می ده یکی بهت احترام می ذاره یکی بهت پول می ده یکی ازت پول می خواد یکی واسش خیلی مهمی و یکی اصلاً واسش مهم نیستی !!! یکی ایمیل هات رو می خونه یکی نمی خونه یکی تازه عوض شده یکی وقتی سرش به سنگ خورد عوض شده و یکی اصلا تا دم مرگ عوض نشده . یکی بچه دار شده یکی باباش مرده و یکی مادرش مریضه و یکی مادرش خوشحاله !!!آدمک ها کاش می شد برای یک ساعت بدون همه ی شما زندگی کنم . یکی رو دوست دارم از تموم شما یکی رو دوست دارم . یکی رو که نمی دونم چه احساسی نسبت به من داره !!! یکی رو دوست دارم یکی که با من راحته !!! باهاش راحتم !!! یکی که هیچ کدوم از این احساسات رو نسبت بهم نداره !!! هیچ کدوم از این احساسات رو نسبت بهش ندارم !!! عاشق یکی شده ام  که هنوز ندیدمش !!!

  
نویسنده : mostafa ; ساعت ۱:٠۱ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٠ اسفند ،۱۳۸٦


سخن عشق

 

سخن عشق 

 عشق را بگو

 ای باغبان احساسات پاک

 ای که مدتها شدی مثل گنجی تو خاک

 گل های سرخ را درو کند

 کبوترپرهای سفیدش را جلوی راه ماه ما ولو کند

 گویی شاعری لباس نو پوشیده است

 نو رسیده شعرش او را پسند نموده است

 عشق را بگو کبوترهای چاهی را جامه ای سپید به تن کند

 و کلاغ سرود خوش خبری پشت هم سر کند

و آسمان قسم ما را به عشق به حق باران باور کند

 جغد هم دعوت است به اعتبار موسیقی ملایم شب های بی کسی

 و همان جیر جیرک به حرمت شادی دادن لحظه های دلواپسی

 راوی را بگو وصلت تازه است باید آن در خاطرات ثبت کند

 و تصویر گر نقشی از قلب سرخ بجای تابلوی پوسیده ی عاطفه بر اتاق سینه ها نصب کند استمرار تنفس در عمق جان

نرو تازه مجلس شروع شد قدری دیگر برقص بمان

عطر خوش نو شدن ...

 کاغذ های دیواری نو ...

من نفس می کشم بوی چوب نم زده ...

 عطر لباس عروس تو....

نقش جدید احساس نو تالار پیوندمان به وسعت نگاه بود

 بعد از احساس مشترک

 روی تقاطع لمس دستان تو

 بگو دوستانم آنجا دم غروب جمع شوند

 بگو از آنها دعوت کرده ام به چشیدن بوسه های ناب

 به نوشیدن طعم اشک های توی خواب

 به اسراف در مصرف لبخند و شاد شدن

به شکستن تمام زنجیر های غم و آزاد شدن

 از شما دعوت می کنم بهترین آرزوهای من بهترین عاقبت ها مال تو

 " جناب آقای خورشید بانوی محترم ماه من

 با اجازه ی شما مجلسی البته نه شاید شایان شآن شما

به مناسبت تبدیل من و ما به هیچ دنیابر پا نموده ایم

 به جشن ستاره های کوچکت بیا "

عشق را بگو آخر میهمانی مان در بین خانواده ها با شعر سخن کند

 یک موسیقی آرام و دلپذیر و احساس سبک شدن

 و بعد از آن تکرار آن

 اما در سکوت عشق دعوت است به جمع مان

ای زمزمه ی دلنشین آوازت یکبار خوش است

 اما تا آخر داستان زندگی این ناب شعر را دیگربا هیچکس جز او مخوان  

 

  
نویسنده : mostafa ; ساعت ۱٠:٤٠ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٥ بهمن ،۱۳۸٦
تگ های این مطلب :سخن عشق


به ما دروغ گفتند

 

اظهار نظرهای آیت الله خمینی در پاریس:

"بشر در اظهار نظر خودش آزاد است".1

"اولین چیزی که برای انسان هست آزادی بیان است."2

"مطبوعات در نشر همه‌ی حقایق و واقعیات آزادند".3

"در جمهوری اسلامی کمونیست‌ها نیز در بیان عقاید خود آزادند."4

"یکی از بنیان‌های اسلام آزادی است... بنیاد دیگر اسلام اصل استقلال ملی است."5

"برنامه ما تحصیل استقلال و آزادی است."6

"حکومت اسلامی یک حکومت مبتنی بر عدل و دموکراسی است"7

"دولت اسلامی يک دولت دمکراتيک به معنای واقعی است. و اما من هيچ فعاليت در داخل دولت ندارم و به همين نحو که الآن هستم، وقتی دولت اسلامی تشکيل شود، نقش هدايت را دارم."8

"اسلام یک دین مترقی و دموکراسی به معنای واقعی است."9

"نظام حکومتی ایران جمهوری اسلامی است که حافظ استقلال و دموکراسی است."10

"اما شكل حكومت ما جمهوري است، جمهوري به معناي اينكه متكي به آراي اكثريت است."11

"حکومت جمهوری است مثل سایر جمهوری‌ها و احکام اسلام هم احکام مترقی و مبتنی بر دموکراسی و پیشرفته و باهمه مظاهر تمدن موافق."12

"شکل حکومت جمهوری است. جمهوری به همان معنا که در همه جا جمهوری است. جمهوری اسلامی، جمهوری است مثل همه جمهوری‌ها."13

"ولایت با جمهور مردم است".

"در اين جمهوري يك مجلس ملي مركب از منتخبين واقعي مردم امور مملكت را اداره خواهند كرد."14

"عزل مقامات جمهوري اسلامي به دست مردم است. برخلاف نظام سلطنتي مقامات مادام‌العمر نيست، طول مسئوليت هر يك از مقامات محدود و موقت است. يعني مقامات ادواري است، هر چند سال عوض مي‌شود. اگر هم هر مقامي يكي از شرايطش را از دست داد، ساقط مي‌شود."15

"رژيم ايران به يک نظام دمکراسی‌ای تبديل خواهد شد که موجب ثبات منطقه می‌گردد."16

"اختیارات شاه را نخواهم داشت."17

"من هیچ سمت دولتی را نخواهم پذیرفت."18

 من در آینده (پس از پیروزی انقلاب ) همین نقشی که الان دارم خواهم داشت . نقش هدایت و راهنمایی و در صورتیکه مصلحتی در کار باشد اعلام می کنم ... لکن من در خود دولت نقشی ندارم . ۱۹

 ما به خواست خدای تعالی در اولین زمان ممکن و لازم برنامه های خود را اعلام خواهیم نمود و این به این معنا نیست که من زمام امور کشور را به  دست بگيرم و هر روز نظير دوران ديكتاتوري شاه، اصلي بسازم و علي‌رغم خواست ملت به آنها تحميل كنم. به عهدة دولت و نمايندگان ملت است كه در اين امور تصميم بگيرند، ولي من هميشه به وظيفة ارشاد و هدايتم عمل مي‌كنم."20 

"علما خود حكومت نخواهند كرد. آنان ناظر و هادی مجريان امور مي‌باشند.اين حكومت در همه‌مراتب خود متكی به آرای مردم و تحتِ نظارت و ارزيابی و انتقاد عمومی خواهد بود." 21

"من نمي‌خواهم رياست دولت را داشته باشم. طرز حكومت، حكومت جمهوری است و تكيه بر آرای ملت."22

مردم هستند که باید افراد کاردان و قابل اعتماد خود را انتخاب کنند ولیکن شخصاْ نمی توانم در این تشکیلات مسئولیت خاصی بپذیرم و در عین حال در کنار مردم ناظر بر اوضاع هستم و وظیفه ی ارشادی خود را انجام می دهم . ۲۳

"من چنين چيزي نگفته‌ام كه روحانيون متكفل حكومت خواهند شد. روحانيون شغلشان چيز ديگري است."24

"من و ساير روحانيون در حكومت پستي را اشغال نمي‌كنيم، وظيفه روحانيون ارشاد دولت‌ها است. من در حكومت آينده نقش هدايت را دارم."25

"حکومت اسلامی ما اساس کار خود را بر بحث و مبارزه با هر نوع سانسور می‌گذارد."26

"قانون این است. عقل این است. حقوق بشر این است که سرنوشت هرآدمی باید به دست خودش باشد."27

"بايد اختيارات دست مردم باشد، اين يك مسئله عقلي است. هر عاقلي اين مطلب را قبول دارد كه مقدرات هركسي بايد دست خودش باشد."28

"حكومت اسلامی بر حقوقِ بشر و ملاحظه‌ی آن است. هيچ سازمانی و حكومتی به‌اندازه‌ی اسلام ملاحظه‌ی حقوق بشر را نكرده است. آزادی و دموكراسی به‌تمام معنا در حكومت اسلامی است، شخص اول حكومت اسلامی با آخرين فرد مساوي است در امور ."29

"اسلام، هم حقوق بشر را محترم مى‏شمارد و هم عمل مى‏كند.حقى را از هيچ كس نمى‏گيرد. حق آزادى را از هيچ كس نمى‏گيرد.اجازه نمى‏دهد كه كسانى بر او سلطه پيدا كنند كه حق آزادى را به اسم آزادى از آنها سلب كند."30

"بايد اختيارات دست مردم باشد.هر آدم عاقلی اين‌ را قبول دارد که مقدرات هر کس بايد در دست خودش باشد."31

"ما که می‌‌گوییم حکومت اسلامی می‌خواهیم جلوی این هرزه‌ها گرفته شود، نه اینکه برگردیم به 1400 سال پیش. ما می‌خواهیم به عدالت 1400 سال پیشش برگردیم. همه‌ی مظاهر تمدن را هم با آغوش باز قبول داریم."32

"ما وقتی از اسلام صحبت مي‌كنيم به معنی پشت كردن به ترقی و پيشرفت نيست. ما قبل از هر چيز فكر مي‌كنيم كه فشار و اختناق وسيله‌ی پيشرفت نيست."33 

"دولت استبدادی را نمی‌توان حکومت اسلامی خواند...رژیم اسلامی با استبداد جمع نمی‌شود."34

"در حکومت اسلامی اگر کسی از شخص اول مملکت شکایتی داشته باشد، پیش قاضی می‌رود و قاضی او را احضار می‌کند و او هم حاضر می شود."35 

"ما حکومتی را می‌خواهیم که برای اینکه یکدسته میگویند مرگ بر فلان کس، آنها را نکشند."36

"حکومتی که ما می‌خواهیم مصداقش یکی حکومت پیغمبر است که حاکم بود. یکی علی و یکی هم عمر"37 

"حكومت اسلامي، حكومت ملى است.حكومت مستند به قانون الهى و به آراء ملت است. اين طور نيست كه با قلدرى آمده باشد كه بخواهد حفظ كند خودش را، با آراء ملت مى آيد و ملت او را حفظ مى كند و هر روز هم كه برخلاف آراء ملت عمل بكند قهراً ساقط است."38

"تمام اقلیت‌های مذهبی در حکومت اسلامی می‌توانند به کلیه فرائض مذهبی خود آزادانه عمل نمایند و حکومت اسلامی موظف است از حقوق آنها به بهترین وجه دفاع کند."39

"اقلیت‌های مذهبی به بهترین وجه از تمام حقوق خود برخوردار خواهند بود."40

"تمام اقلیت‌های مذهبی در ایران برای اجرای آداب دینی و اجتماعی خود آزادند."41

"از یهودیانی که به اسرائیل رفته اند دعوت می‌کنیم به وطن خود بازگردند. با آنها کمال خوشرفتاری خواهد شد."42

"اسلام جواب همه عقاید را بعهده دارد و دولت اسلامی تمام منطق ها را با منطق جواب خواهد داد."43

"در حکومت اسلامی همه افراد دارای آزادی در بیان هرگونه عقیده‌ای هستند."44

جامعه ی آینده ی ما جامعه آزادی خواهد بود . همه نهادهای فشار و اختناق و همچنین استثمار از میان خواهد رفت . ۴۵

"ما یک حاکمی می خواهیم که توی مسجد وقتی آمد نشست بیایند دورش بنشینند و با او صحبت کنند و اشکال‌هایشان را بگویند. نه اینکه از سایه او هم بترسند."46

"این که می گویند اگر اسلام پیدا شد زنان باید توی خانه بنشینند و قفلی بر آن زده دیگر بیرون نیایند تبلیغات است. زن و مرد همه آزادند که به دانشگاه بروند. رای بدهند. رای بگیرند. ما با ملعبه بودن زن و به قول شاه"زن خوب است زیبا باشد" مخالفیم." 47

"اسلام با آزادی زن نه تنها موافق است بلکه خود پایه گذار آزادی زن در تمام ابعاد وجودی زن است."48

"زنان در انتخاب، فعاليت و سرنوشت و همچنين پوشش خود با رعايت موازين اسلامی آزادند."49

"زن‌ها در حكومتِ اسلامی آزادند حقوق آنان مثل حقوق مردها. اسلام زن را از اسارت مردها بيرون آورد و آنها را هم رديف مردها قرار داده است، تبليغاتی كه عليه ما مي‌شود برای انحراف مردم است. اسلام همه‌ی حقوق و امور بشر را تضمين كرده است."

 

  
نویسنده : mostafa ; ساعت ٩:٤۳ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٥ بهمن ،۱۳۸٦


سايه ی سوم (۳ مرد پشت سر )

واژه ها خون ریخته روی برف

جای پای یک رهگذر از قطب حرف

آنجا گفتن اینکه همیشه دوستت دارم تکراری شده

آنجا انتظار کشیدن پیش از ورود به گور قانونی شده

 

چشماش سرخ شده بود ... وقتی بر گشت شادی رو دید !!! یه مرد روش داشت تکون می خورد !!! یک مرد داشت تمام اندام شادی من رو می خورد !!! داشت صدای عربده ی لذت اون مرد رو می دید ... یه موزیک تند و ترنس داشت تمام فضا رو شرجی می کرد ... یه موزیک شهوت آلود با صدای عربده های لذت اون مرد و جیغ های شادی ... شادی زل زده بود توی چشماش ... تمام لذت دنیا رو توی چشم شادی دید ... نمی دونست باید چکار کنه .. این تنها صحنه ی سکس دنیا بود که شهوتش رو تحریک نمی کرد... شادی داشت تلاش می کرد تا درصد بیشتری لذت ببره !!! بعدش رو کرد به اون مرد که انگار مویی روی سرش نبود ... اون مرد برگشت توی صورتش نگاه کرد !!! باورش نمی شد یه پیرمرد چروکیده و کچل و خسته ولی توی نگاهش برق لذت بود ... یه پیرمرد می فهمی ؟!!! یه پیرمرد روی شادی من افتاده بود !!! یه پیرمرد داشت شادی من رو می کرد !!!پیرمرد لبخند مرموزی زد و گفت همیشه جوون ها انرژی می دن ... همیشه ی همیشه مثل همیشه ... موزیک مغزش رو می ترکوند ... نفسش حبس شد ... یادش اومد که هیچ وقت با شادی تنی نمالیده بود ... شادی همیشه ادعای حجب و نجابت و اصالت داشت پس این چلغوز روی شادی من ؟>>>>..... شادی داشت اسم پیرمرد زشت رو صدا می زد پیرمرد خرفت کمرش خشک بود ... خوب معلومه یا این کمری که نمی شه رقصید نمی شه ارضاء شد ... !!! شادی توی اوج لذت بود و ...واو در حالتی مثل کشیده شدن صورتش روی خاک ... روی زمین ... شادی بیا بریم از اینجا ... شادی بیا بریم ... شادی تورو خدا ... بیا با هم بریم ... این پیرمرد این بختک سیاه و زشت روی تو افتاده داره وجود شادی من رو می بره شادی بیا عزیز دلم این مرد ثروتمند و پیر هیچ وقت ازت ارضاء نمی شه ... شادی روش رو ازش برگردوند ... برگشت به تصاویر تلویزیون نگاه کرد موزیک داغ و تند بود و جماعتی که تا 5 دقیقه ی پیش داشتند جفت گیری می کردند حالا با لباس های مشکی داشتند اشک می ریختند !!! ولی شادی شاد بود مثل همیشه که شاد بود اون هیچ وقت من رو نفهمید و البته حق داشت ... پیرمرد که می شد از طرز حرف زدنش فهمید که خیلی خوب می تونه تو رو فریب بده بهش گفت : برای درک لذت شادی باید چند چیز داشت ... اولش عشق... دوم جوانی ... سوم انرژی !!! ... و اون چقدر خوب فهمید که این ها چقدر معنای زیبایی می دن ... عشق سرخ رو از سر متحرک اون مرد می شه دید و جوانی هم از چهره ی اون پیرمرد هم مثل بارون می باره و انرژی هم که صدای ناله های آمیخته به لذت شادی من می باره ...بارونی رو انداخت روی دوشش... از خونه دوباره زد بیرون ... برف داشت می بارید ... نزدیک غروب جمعه ی سرد بود ... مردم انگار یک روز تمام عزاداری کرده بودند... روی تابلوی عزاداری عکس همون پیرمرد زشت کچل رو دید که یک روز تموم مردم براش اشک ریخته بودند ... شمع ها توی هر خونه روشن بود ... روی برف خون ریخته بود ... خون بره های قربانی همان روز ... چشماش رو بست ... توی وجودش پر از اشک شد ... پاش روی برف ها سر خورد ... سرش خورد به یک تخته سنگ  و رفت ... رفت ... رفت ...

...

..

.

راننده ی کامیون داشت می زد توی سرش !!! یه جوون 23-24 ساله ... مغزش ریخته بود کف آسفالت

 

گروه بررسی سوانح در بین فاصله ی دوشهر چند تکه گوشت متلاشی پیدا کرده بودند که متعلق به یک هواپیمای آزمایشی بود ...یکی از خدمه ی اون پرواز 25-26 ساله بود ....

دخترک اشک تموم وجودش رو گرفته بود ... تورو خدا می تونین برش گردونین ؟... اشک تموم صورتش رو گرفته بود ... رنگ اون مرد جوان و زیبا مثل گچ شده بود ... دکتر گفت چی شد ؟ ... دخترک گفت نمی دونم رفت دستشویی صدای بهم ریختن لوازم اومد بعد صدایی مثل صدای خوردن سر به کف سرامیک ... وقتی رفتم توی دستشویی دیدم :

یک درب کرکره ای باز شد ... رو بروش یه باغ بسیار زیبا بود ...  باد خنکی می وزید ودلنوازی فضا رو پر کرده بود ... یک درخت پر از شکوفه رو بروش بود ... شکوفه های بسیار زیبای سپید و زرد ... بوی سیب ... بوی میوه ی درخت کاج ...یک حیاط خلوت بود که یک حوض با آب بسیار زلال آبنما داشت ... بادی شروع به وزیدن کرد و رایحه ی خوش رو در تمام فضا پر کرد ... آسمون رو تا بحال چنین آبی ندیده بود ... حیاط کوچک و خلوت دنیای سکوت رو برای اولین بار تجربه کرد ... نه سردش بود نه گرمش بود ... نه غمگین بود و نه شاد بود ... نه دیگه عاشق بود و نه از کسی متنفر بود ... نه گشنه بود و نه سیر ... سعی کرد شادی کنه ... نشد ... سعی کرد از شادابی گریه کنه نشد ... فقط سرخوش بود ... دیوار های باغ رو نمی دید ولی احساس کرد که حائل شده در حبابی هستش که حرکت غیر پیش بینی به تمام جهات رو داره ... تمام خاطراتش رو فراموش کرده بود ... کسی رو دیگه نمی شناخت ... تمام صحنه هایی رو که می دید برای مدت کوتاهی در ذهنش بود ... حتی اون درخت زیبا و شکوفه ها هم همیشه یک شکل نبودند ... بدنش مثل ژله شده بود ... مثل آب ... دقیقاً خاصیت نطفه رو داشت ... تمام تمایل به آرامش محض رو داشتند ... گاهی وقت ها درختان نجوایی به باد سر می دادند و شکوفه رو در آب زلال می ریختند و جاری رود بر روی خاک سفید جریان داشتند ... خاک اون منطقه نرم بود ... قابل خوردن بود ... بهترین بویی رو می دادند که تا بحال حس کرده بود ... نگاهش قابل کنترل نبود ... انگار هر چه را که اراده می کرد می دید ... می توانست تمام حرکت هستی داخل حباب حیاط بن بست و بزرگ دورش رو پیش بینی کنه ولی این مسئله در عین حال که خسته کننده نبود براش جذابیت هم داشت ... هیچ اسمی رو در یاد نداشت ... خم شد انگشتش رو توی دهانش کرد ... با نوک انگشتش 3 سایه رو بر آب نقاشی کرد تا همدم تنهایی حبابی اش شوند ... 3 سایه ... سایه ی 3 مرد در پشت سر ... درسومین روزاردیبهشت نطفه اش بسته شد نوشت : باران زيباست و بوی نای آن هم شگفت آور است اين بو مرا به گذشته ميبرد به آنجايی که تشکيل شدم وبه آينده ميبرد به جاييکه سقوط خواهم کرد. 

 

سومین روز بهمن ماه دقیقاً بعد از 9 ماه که تکمیل 3 سایه 3 ماهه !!!

ساعت 3 شب ...

طفل کوچک رو بعلت اینکه زردی داشت و رنگش بیش از حد سپید بود 3 روز در یک حباب شبشه ای بشدت تحت نظر گرفتند ... اون کودک وقتی بدنیا اومد گریه نکرد !!!

آب جاری بود ... از بدن آدما ... از دهانشون ... از خلط سینه شون ... از مخرج و کام شون ... از دستاهای وقت وضو گرفتن و وقتی می خواستند سر قربانی رو ببرند ... آب جاری بود آب زلال جاری بود ... 3 سایه بودند که رنگ آب ها رو عوض می کردند ... از خشم و بغض و عشق و نفرت و درد و شرم و وحشت و شهوت و صبر و زخم وزجر و میلاد و مرگ ... از انسان آب جاری بود ... 3 سایه بودند که رنگ و خلوص آب رو عوض می کردند !!! 

 

  
نویسنده : mostafa ; ساعت ۱۱:٠۱ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٠ دی ،۱۳۸٦


دومين سايه از سه سايه !!!

نفرین کردم و قلبم سنگ است

نفرین تو را نمی کنم که عشق برای خود من ننگ است

بر منی که بیهودگی و پوچی رقص و آواز من است

بر منی که چشمان اشک آلودم پنجره ی باز من است

تو زیبا و گرم و پرعاطفه آشنا هستی

من زشت و سرد و سخت خشک زخمی

بروی زخمم شعر می مالم ... با شعر اندام خویش را نوازش دادم

شعر خوردم ... شعر پوشیدم ... شعر نو شیدم ... شعر به رگانم تزریق کردم

دود من حاصل شعر سوزی هایم بود که اندامم را می رنجود

علت سرگیجه هایم و سر درد هایم شعر نوشی بیش از حد بود ....

دست هایم در دست های دفتر خاطراتم هست

اینگونه خطاب کن من را

یه نفر آمد و رفت ... دل داد به سایه  سیاه بن بست

فیلم رو تماشا کرد ... داشت می دید دخترکان زیبا و عریان را ... در فیلم همه می رقصیدند ... همه لخت لخت می رقصیدند ... تمام بدنشان پیدا بود ... تمام اندامشان را براحتی می شد دید ... به شادی گفت اینا چرا لباس نپوشیدند ؟ ... چرا لخت مادرزاد دارند توی هم لول می خورند ؟ ... شادی گفت ... کی لخته بی شعور ؟ ... لباس های به این شیکی ... مجلس رقص بود ... یه رقصی که آهنگش براش عزا رو به یادش میاورد ....تمام موزیکش سوزآورترین غم دنیا بود ... یاد صدای سگ می افتاد ... یاد مراسم عزاداری سومین مردی که سرش رو بریدند و طرفداراش براش صدای سگ در میارن ... دقیقاً یاد اون ها افتاد ... یاد دهان پرخون افتاد ... حالش خیلی خراب بود ... باورش نمی شد صحنه هایی رو که می دید ... نمایش پورنو ... در شبی که سومین مرد رو سر بریدند ... و به خواهر و دختراش تجاوز شد ... تمام نمایش اون رقص ها و خودش کسی بود که فقط توی آیینه و شیشه و خاطر دوربین ها دیده بود ... دلش برای خودش تنگ شد ... شادی گفت : عسل رو ببین چطور داره تو بغل فرهود گرم می شه .. تو هم یاد بگیر ... و اون با خودش فکر کرد که شاید اون مرد سایه ی من بوده ... دومین تصویر من ... و برای خلاص شدن از خلط سینه به توالت رفت ... هواکش با چراغ روشن شد ... خودش رو توی آیینه دید ... آیینه اون ورش یک دفتر کار بود و کامپیوتر و چند تا همکار که احساس خیلی خوب بهشون داشت ... تف کرد در سینک دستشویی و دوباره توی آیینه نگاه کرد ... مهندس اسمتون رو برای انجام پرواز آزمایشی هواپیمای گلف آلفا فرستادیم ... این هواپیمای که اسقاطی بوده ... 3 ساله هیچ پروازی نکرده ... هیچ سازمانی روش مهر Approved  نزده ... حتی هنوز ثبت نکردند ... اونم توی این برف و سرما ... توکل کن و مثبت فکر کن ... درگیر تفکرات و تخمین احتمال سقوط خودش بود .. انگار در فاصله ی دو شهر تمام قطعات بدن خودش رو احساس می کرد ... بوی کله پاچه به مشامش رسید ... ولی عاشق بوی این صبحانه ی دل انگیز بود ... وزن هواپیما رو محاسبه کرد از حد نرمال سنگین تر بود ... و به عملیات پرواز داد ... خلبان توی کارش خیلی ماهر بود و این مسئولیت رو پذیرفت ... با خودش فکر می کرد همیشه فاجعه رو آدمای با تجربه می آفرینند ... سوار هواپیما شد ... آقا هوشنگ توی کاکپیت نشسته بود داشتند پیکر هواپیما رو می کشیدند هوشنگ سیگار نازکی لای لباش بود ... تمام فضای کابین سرشار دود بود ... دود دود دود ... هواپیما رو داشتند می کشیدند ... موبایلش رو برداشت ...

با خودش گفت : اگر بر نگشتم تمام سی دی های پورنوی من رو توی خرابه بریزید

با خودش گفت : وصیت نامه ی من رو از روی درایو سوم من پاک کنید ...

باخودش گفت : نترس عزیزم من و تو به این راحتی رفتنی نیستیم ... برگشتی تماس بگیر ...

با خودش گفت : از ساعت 2 تا ساعت 3 این عملیات شروع می شه ...

توی هواپیما هیچکس نبود ... خدمه اومدند ... خسته نباشید کاپتان ... مرسی مهندس ... همه چی تحت کنترله ؟ ... بله کاپیتان   Every thing is out of control !!! و کاپیتان خندید و او هم بناچار خندید ... ولی او جدی گفت ...

سر باند ایستاد ... موتور ها رو زدند ... صدای هواکش توالت زیاد شد ... خدمه گزارش دادند سیستم آب فشار کافی رو نداره و آب مثل باریکه داشت روی سینک میومد ... تف رو با خلط به سوی سوراخ سینک فرستاد و خط آب با مسیر تف اون تشکیل دو خط موازی رو دادند ... مثل مسیر خط های روی باند هواپیما ... سرش رو پایین گرفت و دماغ هواپیما کشید بالا ... صدای هواکش که انگار تکه تکه های بریده ی هوای بد بو رو بیرون می کرد و رایحه ی خوشبو کننده و ... سبک شد ... هواپیما کج شد ... انگار آیینه شل شده بود و بخار دهانش تصویری نا مفهوم رو گزارش می داد ... توی کابین مثل یه ساعت فروشی شده بود ... انواع عقربه ها و گیج های نشان دهنده ... درجه ی عشق و احساس و شهوت و خستگی ... همه اون رو برای پرواز ترغیب می کرد ... عقربه ها حرکت می کردند و بعضی وقتا صدایی می دادند ... صدایی مثل صدای ساعت لعنتی که اون رو ساعت 6 صبح از خواب می پروند ... خلبان شروع با انجام تست کرد ... سرش گیج می رفت ... انگار اون ثابت مونده بود و دنیا می چرخید ... احساس می کرد غذای امروز رو داره پس میاره ... ولی اون که تا اون وقت چیزی نخورده بود ... پس چی رو باید پس بده ؟!!! 3 بار ... حرکت هواپیما روی یک بال و سر خوردن ... انگار تصویر دنیا رو ریختی توی گیلاس شراب  داری تکون می دی تو هم تخم انگوری که نه هم جهتی نه خلاف جهت .... سرفه ها تند تر شد ... دستش خورد به ظرف مسواک و اون رو انداخت ... ادکلن خوشبوی هدیه ی تولدش افتاد توی سوراخ توالت و از چاه بوی ادکلن با کلاسش میومد ... همونی که همیشه روی صورت تراشیده اش می زد حالا توالت ما باکلاس شده ...

حالا تموم خروجی های اون بوی خوش عطر می دن ... ولی دیگه نمی تونه ذات اونایی که ازش جداشدن رو از روی بوشون تشخیص بدم ...  تیغ اصلاح هم زیر پاش موند ولی خوب دمپایی نذاشت پاش ببره ... خلبان اعلام کرد مشکل خواصی نداریم ... فقط توی توربولانس افتاده بودیم .... بعد دوباره اون صدا که اون رو از خواب بیدار می کرد اومد ... Terrain … Terrain  یعنی خیلی به خاک نزدیکی ... یعنی گوساله دماغت رو بکش بالا ... ساعت 2:45 دقیقه شده و سیستم ها رو کاملاً کنترل کردیم ... کاغذ ها رو امضا کردیم ... مبارکه هواپیمای جدید ... با خودش فکر کرد .. این هواپیما که هم سنه منه ... تموم دنیا رو رفته ... این همه آدم رو غربت نشین کرده ... این همه آدم سوارش شدند و رفتند دنبال عشق و حالشون ... این همه آدم ازش نون خوردند ... حالا من باید توش بمیرم !!! حالا من باید سرم گیج بره زیر پاهام رو خالی کنه ... بهم کمی هیجان بده و بعد تیکه ام کنه ... صدای شادی اومد ... چیکار داری می کنی 3 دقیقست توی توالت همه چیز رو ریختی زمین ... تا 3 دقیقه ی دیگه می شینیم عزیزم ... کجا ؟ ... روی زمین ... مگه الان کجایی ؟ ... نزدیک دوخط موازی روی باند ... و تفش رو با دهنش جمع کرد ... هواپیما خیلی نرم نشست ... اصلاً انگار قبلاً پرواز نکرده بود ... در توالت رو باز کرد ... کمی از گچ و رنگ روی سقف افتاده بودند وسط اتاق ... رنگ بلند شده بود ... شادی گفت : چرا رنگ رو روت مثل گچ شده ؟!!! و دوباره صدای موسیقی سوز آور جفت گیری آدمای توی مجلس اون رو میخکوب تصاویر کرد .... بیرون هم هنوز برف میومد ... با خودش فکر کرد چون مثبت فکر می کرده از توالت سالم بیرون اومده !!!

  
نویسنده : mostafa ; ساعت ۱٢:۳٧ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٤ آذر ،۱۳۸٦


اولين سايه از سومين سايه

اولین سایه !!! از سه سایه !!!

 

وقتی عددی بر 3 قابل قسمته که مجموع اعدادش بر 3 بخش پذیر باشه !!!

 

نیم ساعت بعد از صفر بامداد

نیم ساعت بعد از فردا

مردی که قدمهایش را با چاپلوسی رسانده به فردا

در پشت شیشه در روی سایه ی روی پرده می بیند

که دو سایه به رهم رفته اند

دو سایه قصد عشق بازی دارند

نگاهی به سایه ی خودش می اندازه ... البته می تونه  توی آب مانده ی بارون تصویرش رو توی آب ته مانده بارون کنار جوب ببینه

سوزی که در استخوانش رخنه کرده ... باد آنقدر سرده که پوست روی صورتش سر شده

آبی که کمی هم لزج هستش بین شیار لبان و بینی ش جا خوش کرده

یه مزدا3  با صدای بلند موزیک از کنارش رد می شه یه صدایی از آهنگش شنیده می شد ... " حالا که فکر می کنم می بینم که خیلی زود گذشت ... " ... توش سه تا سایه بودند

آخ ... یادش می افته که امشب شب نامزدی بهترین دوستشه ...

حالش نیست ... مجلسش خیلی خشکه ... موبایلش رونگاه می کنه

چند تا SMS  براش اومده ... چند تا miss call  داره ... حال تماس نداره 3 نفر بهش زنگ زدند

ادامه میده ... دو تا کوچه بالاتر از خونشون ... یه خانواده از مهمونی بر گشتن ... 3 تا بچه دارن ... یکیشون که کوچکتره تو بغل مادرش خوابیده بچه های دیگه هم حال ندارن ... ماشینشون می ره تو پارکینگ ... می رسه به ته کوچه سمت راست کنار خیابون اصلی 3 راه دکه روزنامه فروشی ... یه بابایی داره سیگار می کشه ... صاب دکه داره جور و پلاسش رو جمع می کنه ... و نفر سوم که خودش باشه می ره 3 تا سیگار می خره ... فندک رو با کش بسته انداخته رو روزنامه ... و مجموعه ی جدید با یه بازیگر که اسمش رو دقیقاً نمی دونه سیگار رو می ذاره روی لبش... فندک رو می زنه ... یه بار ... روشن نمی کنه ... بار دوم ... اک که هی ... آقا این فندکت تعطیله ... یارو می گه تکونش بده ... تکون می ده ... کز می کنه دستش رو دور سیگار می گیره که باد خاموشش نکنه ... زبری چرخ فندک سنگی ... می چرخونتش ... بار سوم روشن می کنه ... تند تند پک می زنه ... بد جوری سرده ... اشک تو چشاش جمع شده ... چند تا عمله کنار خیابونن ... انگاری می خوان بر گردن خونشون ... 3 تا هستند ... راه می افته تو پیاده رو ... موبایلش زنگ می زنه ...

1 بار ... خفه اش می کنه

 ... دوباره ... بازم صبر می کنه تا خسته شه

 .... بار سوم جواب می ده : کجایی ؟!!!

 سر 3 راه ...

 با کی هستی ؟ ...

 تنهام ...

 پس اون صدای کیه باهاته ؟!!! ...

 من صدایی نمی شنوم ...

 نه اون صدای زنه رو می گم ...

 اون کیه ؟!!! نمی دونم به خدا ...

 خیالاتی شدی ؟!!! ..

خوب حال می کنی ها !!!

نه بخدا ... خیلی سرده ... زود بر می گردم ...

 از کادوت خوشش اومد ؟ ...

 کی ؟

 امیر ... !!!

 من که واسش کادو نگرفتم ...

  پس اون چی بود با خودت بردی ...

 ببین من اصلاً حوصله ی شوخی ندارم ...

 همین الان داشتم با شادی صحبت می کردم ... گفت تو اصلاً حواست به مهمونی نبود !!!

 شادی گٌه خورد من الان دقیقاً بعد از چهار راه چار دیواری دارم بر می گردم خونه ... الانم تا 20 دقیقه هستش که توی خیابونم خسته شدم اومدم قدم بزنم ...

غلط کردی که ساعت 6 از خونه رفتی بیرون تو الان 6 ساعت و نیمه که با لباس و کت شلوار رفتی تو خیابون ؟!!! پس اون صدای ساز و آواز و جیغ و داد مال مردم توی خیابونه ؟!!

 کدوم صدا ... اینجا که فقط منم و سکوت تازه بارون هم شروع شد باورت نمی شه برو کنار پنجره !!! ... مرتیکه ی الاغ الان که فصل بارون نیست وسط تابستون ... !!!

 ولی من کاپشن پوشیدم هوا سرده ...

 برو گمشو !!! مست کردی داری هذیون می گی ... گوشی رو بده به شادی ... !!!

شادی کیه ؟!!! یعنی تو شادی رو نمی شناسی ؟!!!

 ... نه ... ببین الان داره یه کامیون رد می شه ...

گوشی رو گرفت سمت بوق کامیون ... که برای اینکه بهش نزنه مدام نور و بوق می زد ... آها ... دیدی راست می گم ؟!!!  

بعله ... پاک دیوونه شدی ... برگرد خونه تا بهت حالی کنم

تا 3 ساعت دیگه بر می گردم

بابا مجلس نامزدیه ... !!! ساعت 3 شب می خوای بیای خونه ؟...

ببین من دیگه حوصله جرو بحث ندارم ... میام بهت می گم چه خبره

... و اون مرد قدم زنان راه افتاد ... خیلی سردش بود ... مغازه ها دیگه تعطیل شده بودند ... چراغ ها هم داشتند خاموش می شدند ... سیگار دوم در آورد تا یه بلایی سرش بیاره ... سیگار دوم توی جیبش خم شده بود ... سر 3 راه مردی داشت داد می زد در بست ... داداش آتیش داری ... آره داداش ... قربون دستت ... سیگار دوم روشن شد ... راه افتاد سمت خونه ... خیلی شاش داشت ... رفت کنار دیوار یه خرابه ... سیگار رو با دندوناش نگه داشت ... از تو مدد !!! ... دوباره ... زیپ شلوارش رو کشید بالا ... حرکت کرد ... لپ هاش گل انداخته بود بسکه سردش بود ... سوزی بود که می زد ... در یه خونه واز شد ... یه پیرزن آشغال هاش رو انداخت تو خرابه رو رفت داخل خونه ... خیلی به چشمش آشنا اومد ... برگشت خونه ... کلید انداخت ... جماعت توی خونه خواب بودند ... ساعت دقیقاً 3 دقیقه به 3 بود ... یواشی رفت توی اتاق مثل نعشه افتاد ...

 

فرداش با صدای زنگ موبایل بار اول ... ساعت 10 ... قطعش کرد ... بار دوم ساعت 11:45 ... جواب نداد تا طرف خسته بشه ... بار سوم ... ساعت 3 دقیقه به 3 ظهر ... گوشی رو برداشت ...

مصی جون دمت گرم آقا شرمنده کردی !!! ... مصی کیه آقا اشتباه گرفتی ... بابا خودت رو نزن به اون راه ... عکسا رو دادم شادی بیاره ... فیلم رو هم دادم سی دی کنی !!! ... داشت مغزش منفجر می شد ... ساعت 3 زنگ زدن ... در رو باز کرد ... یه خانوم ... نگاهش شبیه نگاه پیرزن زشت شب گذشته بود ولی امروز خیلی خوشگل بود ... یه بوسه ی داغ از روی لباش گرفت ... یه فیلم هندی کم گذاشت توی دوربین ... باورش نمی شد ... یه مرد که تا عمق وجودش شعف و شادی بود داشت با اون دختره می رقصید ...

دختره بهش گفت ... خیلی قاطی بودی ... پاک خل و چل کرده بودی ولی کلاً حال داد !!!

مرد که پاهاش روی سرامیک یخ کف اتاق بی حس شده بود زل زده بود به فیلم !!! و داشت از پشت پنجره دانه های برف رو می دید و با خودش فکر می کرد احتماً امروز می خواست برف بیاد که دیشب انقدر سرد بود و اون دخترک بلند شد کولر رو روشن کرد و گفت تو نمی میری توی این گرما !!!

مرد بلند شد 3 تا چای ریخت ... یکی برای خودش ... یکی برای شادی ... و یکی هم برای اون کسی که دیشب بهش زنگ زده بود !!!!!!!!!!!!!!!!

دست کرد توی جیبش تا سیگار سوم رو در بیاره ... تا پیش وجدان خودش راحت باشه ... سیگار سوم رو شادی روشن کرده بود و داشت می کشید ... این رو از خم و مارک سیگار فهمید ... 

 

  
نویسنده : mostafa ; ساعت ۱٠:٢٩ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٤ آذر ،۱۳۸٦


آوار من ...

صبر کردم تا فقط اونایی که همیشه کنارم می موندن و فقط خودم رو برای خودم می خوان و فقط خودشون رو برای خودشون می خوان بشنون ... بعد دیدم جز ۳ مرد کسی دیگری قدم به این آوار نذاشته پس صدای آوارم رو تقدیم می کنم ... فقط خواهش می کنم وقتی تنها شدی گوش کن .. آوار من 

ز تو آری نیست دیگر هیچ آرزو در من  

ز بس باریده ام از تو نماند بغض گلو در من

همه آینده و تقدیرهایم

در این تصویر من در آب

شده آوار من در خواب

 چنان چشمم سرشار باران تو بود آن شب

تمام نام تو آمد به قلبم باز که راهی خون بود از آن لب

من همان بودم که در پیش چشمانت شدم دیوار

بس که پوسیده و فرسوده شده بود عمق وجودم

به وقت تکیه بر من به ناگه گشته ام آوار

من آن شرمنده ام از عشق

که کامش را در جوی بد بوی سیاست کرد

همان گوشه نشین بن بست جان فرسا که می دانی

 به دیوارسیاه شب جسارت کرد

اگر می شد چنان سنگ ریزه ای

رها و مست لایعقل

به دیوار های کوچه ات ... تن در دهم در باد

بچرخد و بکوبد سر بزنگ شیشه ی تو باز

بیفتد صورتم در آب

 شوم چون خاک روبه جدا و معلق در دنیا

به هر بادی کنم پروازروم در خوابی از رویا

بشینم باز بر سر راهت شکسته و

 زیر پای تو کنم آواز:

کجایند شیرین ها ؟ .. پس کو آن لیلی ؟

که فرهادها هم مجنون وارخیانت می کنند ازهمان آغاز

من آوار سراب ... آن خراب ... بی شراب ... نه فقط خاکم

 ای معتادمعشوقه ای دل به خاک آلوده تو می دانی چه ناپاکم  

فقط شب بود و شب که من مبتلای روشن چشمت را تحسین کرد

فقط غم بود و غم که احساسات مرا با هرکه از او گفت تقسیم کرد

چنان بی مایه گشتم سایه از نور سرد ماه

فتاد بر خم قامت مرد آن سنگین هدیه ازبیراه

من آن عاشق ... نه ... همان غایب میهمانی احساس تو هستم من

من آن عاشق ... نه ... همان باخته و افتاده در آغاز راه تو هستم من

من آه ... که از من آه ... من آه و باز من آه ... من آه .. باز هم غم آه .. آری آه

دلم از آه ... آه فریاد من شد دیگر ...ز راه و آه ... بجا در راه و آه وماه ... باز هم راه و نوازش ها

و آه و فرسو شد قلبم از آه ...  از هذیان آه  ... بمان آه و بی تو کجاست دنیا ؟

آه و من و آهنگ باد سرد راه و آه و ...

نفس های تو هستند بجامانده هنوز در قلب من

من آن عاشق ... نه ...آن هستم که تا آخرهر شعرم شدی هم درد من

 

  
نویسنده : mostafa ; ساعت ٧:٠۱ ‎ب.ظ روز شنبه ٥ آبان ،۱۳۸٦


حق مسلم

حق مسلم ... نه من ... نه ما !!!

 

 

یه بچه تازه می افته تو این دنیا ... ننه باباش خوشحالن ... ببینن شبیه کدومشونه ؟ مادر همون اول نگاهی پر مهر می ذاره توی چشم کودک و دهان کودک رو پر از شیری می کنه که هنوز فرکانس ضربان قلب مادر رو توی خودش داره شیری که گرمه ... اون شیر حق مسلم کودکه ... اون شیر با کودک زاده شده ... حالا اگر تمام علوم و ادیان کشف کنن و تبصره و آیه بیارن که شیر مادر بدلیل چنین و چنان نباید مصرف بشه بلکه برای مصلحت و قانون و سنت الهی و برای تقویت پایه های نظام الهی باید صادر بشه و اون بچه بجاش شیرگاو و بز بخوره و این حتی براش مفید تره به نظر می رسه یا اون بچه حرومزاده بوده که مادرش رو به این راحتی بذل و بخشش کردن یا اینکه اون  عالم و دانشمند یا حاکم حرومزاده بوده که معنی خوردن شیر مادر رو نفهمیده .

حق مسلم هر انسانی در طول حیاتش ...

 

 1- نفس کشیدن

 2- آشامیدن

 3 – غذا خوردن

 4 – استراحت و آرامش

 5 – تولید مثل و ارضاء شهوات

 6- امنیت  

 7- آزادی 

 8 – عدالت

 10 – رفاه نسبی در مقابل تلاش خودش

11 – استقلال      

 12 – پرستش آنچه که به او ایمان دارد

13 – مرگ

 

این ها حقوق اصلی هر انسانی در تمام نقاط مختلف دنیاست ... تاریخ ثابت کرده هر مکتب و مذهب و ملت و حکومتی از بر قراری حتی 1 مورد از این 13 مورد کوتاهی کرده همان موقع نقطه ی سستی و زوال آن خط فکری شده ... تو که چراغ خونه ات روشنه ... تو که غذا خوردی ... تو که همسری داری و تو که این اختیار رو داری که در مورد من هر جور دلت می خواد فکر کنی تو اگر در وجودت این 13 مورد رو با هم احساس کردی شادمانی می تونی بگی من امروز روز خوبیه ... حالم خوبه و همه چیز برای پیشرفت و خدمت و لذت بردن از موهبت زندگی فراهم شده و شکر کنی و قدر بدانی . نیازی به تصور نیست . خواب و رویا هم البته یکی از اون 13 نیازته !!!

 

این 13 عنوان حکم شیر مادر رو برای نوزاد داره یعنی آنچه که با رشد بشر خود به خود در محل تولدش بوجود میاد اگر نباشه حیات مختل می شه .

حالا اگر تفکری بیاد جلوی این جریان حیاتی ملت که حکم نوزادان خاک ایران زمین را دارند بگیرد و برای به اصطلاح تحکیم پایه های خودش شیر مادر رو ببندد و بجاش شیر گاو و بز به خورد این نوزاد بده نشون می ده .

خودش با دست خودش گور خودش رو کنده و البته بجای آن یه راکتور اتمی بنا کرده !!! راکتوری که پس ماند های آلوده کنندش قدرت نفس کشیدن رو از مردم گرفته ... آب ها رو آلوده کرده ... هزینه ی ساختنش باعث افزایش قیمت مواد غذایی شده ... تهدید های دنیا خواب و آرامش رو از مردم گرفته ... جفت های مخالف در خیابان کتک خوردن و بجای ارضاء طبیعی جنسی و بوجود آمدن روابط طبیعی زن و مرد بدلیل ایجاد سنت های غلط در زمینه ی جنسی و جدا کردن زن ها و مرد ها از هم ملتش یا هم جنس بازی می کنند یا خود ارضاءی ... حساسیت زیاد دنیا نسبت به این موضوع و هم چنین سرکوب افراد باعث ایجاد عقده های روانی و تهدید جدی امنیت افراد ضعیف تر جامعه شده ... آزادی که هیچ مفهومی نداره تنها چیزی که من تا بحال احساس کردم آزادم همین وبلاگ بوده که خدا رو شکر اون جماعت به ظاهر کاسه ی داغ تر از آش سواد اینترنت گشتن رو ندارن یا اگه دارن اینجا رو بلد نیستن ... عدالت در ایران یعنی اینکه اگر یک روحانی دزدی کرد تازه می شود مثل من و تو !!! ... رفاه هم که دقیقا ً بی مفهومه یعنی هیچ کس نمی دونه باید چقدر زحمت بکشه تا به هدفش برسه و این دقیقا ً همون دلیل بی بند و باری جوان های نسل من شده  ... استقلال یعنی وابستگی فکری و اقتصادی و اجتماعی به کشور هایی که پابند به دین و تفکر الهی و مکتب آسمانی نیستند که هیچ حتی معتقد به اصول انسانی هم نبوده اند  کشورهایی کمونیست مثل روسیه و چین و کوبا و ونزوئلا در حال حاضر هم پیاله ی ما شده اند و اونایی که مسیحی هستند (آمریکا و انگلیس ) یهودی ( اسرائیل ) و حتی مسلمان ( عربستان و قطر و مصر و امارات ) در مراحل آخر دوستی ها و بده بستون های ما شده اند مصداق کبوتر با کبوتر ، باز با باز ... و پرستش هم که دیگه نگو چون خطرناک ترین حرف در این مملکت پرستش چیزی خلاف آنچه آنها می پرستند یعنی پرستش انسانیت و اخلاق و تعصب نسبت به اصول اصلی قانون محوری و فوانین پایه ای زندگی انسانها بجای میله های امام زاده ها و مطالعه کردن و تحصیل و تدریس علوم نوین دنیا در دانشگاهها بجای شرکت در نماز های جماعت و جمعه !!!

و مرگ تنها مرگ است که دروغ نمی گوید ! پیشنهاد می کنم پس انداز کنین و بخرین 1 متر خاکی که می شه تا ابد توش آروم گرفت دارن می بندن قبرستون بزرگ تهران رو طرح های جدید ارائه دادن اگر هم فعلاً قصد مردن ندارین می تونین سرمایه گذاری کنین میزان تقاضای گور روز به روز در حال افزایشه در ضمن خط جدید مترو هم قراره از ایستگاه گورهای نیم متری یکی از همین شهر های جدید رد شه !!!

آرزوی بهترین ها رو برای مردم خودم دارم ... دوست دارم لبای همه شیار خنده به خودش بگیره نه اینکه تبدیل به نفاق قهههه ی جنون مبدل بشه ...

  
نویسنده : mostafa ; ساعت ٩:٢۳ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢۳ مهر ،۱۳۸٦